"كسي كه علف هاي هرز، خارها و تيغ ها را از بين مي برد، خواه چيزي را بكارد يا نكارد نفع برده است."                                                                  

رابرت. جي. اينگرسل

کوچکی و بزرگی آدمها!
1388/04/19 ساعت 20:49:43
سال اول و دوم دبیرستان دوستی داشتم به نام پیام ترکیان که امیدوارم هرجا هست در پناه امام عصر(عج) موفق باشد. پیام بعدها دانشجوی شریف شد و طبق آخرین خبری که از او دارم اکنون در بلاد کفر(آمریکا)! در حال تحصیل است. من و پیام دوستان بسیار صمیمی بودیم بطوریکه هرگاه معلمان یا دوستان مان می خواستند خبری از هر کدام ما داشته باشند اولین کاری که می کردند این بود که سراغ مان را از دیگری می گرفتند. پیام به قرائت قرآن علاقه زیادی داشت و از آنجایی که من بطور حرفه ای فعالیت قرآنی داشتم لذا از من خواست که کمکش کنم. به همین خاطر قرار گذاشتیم در هفته، گاهی اوقات که از مدرسه فارغ می شویم یا روز تعطیلی را در پیش داریم به جایی برویم و من هرآنچه را که در این زمینه فراگرفته ام به او آموزش بدهم. یکی از آنروزها که برای آموزش به پارک لاله رفته بودیم پیام حرف جالب و عجیبی به من زد که اگرچه در آن سن و سال خیلی به آن فکر نکردم اما هیچگاه از ذهنم پاک نشد.
آنروز پیام به من گفت: بعضی آدمها از دور و زمانیکه هنوز به آنها نزدیک نشده ای بزرگ به نظر می آیند اما وقتی بطور نزدیک و صمیمانه تری با آنها معاشرت می کنی می بینی برخلاف تصورت بسیار کوچک هستند. از طرف دیگر، بعضی آدمها از دور و زمانیکه هنوز به آنها نزدیک نشده ای کوچک به چشم می آیند اما وقتی رابطه نزدیک و صمیمانه تری با آنها برقرار می کنی می بینی بر خلاف تصورت انسانهای بزرگی هستند. بعد پیام ادامه داد که تو از دسته اولی. راستش آنروز از دست پیام دلگیر شدم اما به روی خودم نیاوردم ولی با اینحال هیچگاه حرف او از یادم نرفت.

پ.ن: کاش آنروز به حرف پیام بیشتر می اندیشیدم! اما چه کنیم که گاهی اوقات برخی حرفها را باید غبار زمان بگیرد تا در وقتش از صندوقچه ذهن مان بیرون بیاید و تأثیر خود را بگذارد!

نظرات (12)

دستور زبان عشق
1388/04/10 ساعت 21:23:21
دست عشق از دامن دل دور باد!    
می توان آیا به دل دستور داد؟

می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را
بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد

پ.ن1: شعر "دستور زیان عشق" برگرفته از کتابی به همین نام(ص 35) اثر مرحوم استاد قیصر امین پور(ره)
پ.ن2: فاتحه ای را نثار روح مرحوم قیصر امین پور(ره) قرائت کنید.

نظرات (8)

در جستجوی راه سوم!
1388/04/09 ساعت 21:07:05
آری اینچنین است برادر! (2)

مرتضی در ادامه گفتگوی مجازی مان -پیرامون حوادث اخیر- یادداشت دیگری را با عنوان "آقا! خانم! دنیا از پنجره شما چه شکلی است؟" منتشر کرده است که در این نوشته تلاش می کنم بحث را پیگیری کنم. ضمناً برای جلوگیری از پراکندگی بحث و با توجه به اینکه قرار نیست تمام جملات و ادعاهای یکدیگر را مورد بحث قرار دهیم از نکاتی که در بخش اول یادداشت مرتضی هست عبور می کنم و بحث را از همانجایی که او نقطه اختلافمان نامیده است آغاز می کنم:
1. مرتضی در بند "د" از یادداشت خویش می گوید: «تعریفت از "فتنه" آنقدر گسترده است که گویا تمام زندگی انسان "فتنه" است که درست هم میگویی. زندگی همان "بازی الهی" است که خداوند خواست که حق و باطل را به هم بیامیزد. زمانی که این دو به هم آمیخته، مهم است که انسان انتخاب کند». نظر حقیر این است که مفهوم "فتنه" دارای معنایی عام و خاص است. به عبارت دیگر به یک معنا(معنای عام) این عالم فتنه است و لذا همانگونه که تو نیز اشاره کردی اساساً آمیخته بودن حق و باطل طرحی است که خداوند برای حیات بشر ریخته است. اما به معنایی دیگر(معنای خاص) مفهوم "فتنه" نشان از شرایط ویژه و خاصی از آمیختگی حق و باطل است. بنابراین این دو معنا را نباید با یکدیگر خلط کرد. لذا با فرض قبول چنین تمایزی نمی توان "هر نوع" آمیختگی حق و باطلی را "فتنه" نامید. به نظرم برای اینکه با این اشتراک لفظی دچار سردرگمی و اشتباه نشویم بهتر است بجای اینکه معنای عام را "فتنه" بنامیم از واژه دیگری استفاده کنیم که البته پر واضح است می توانیم اینکار را نیز انجام ندهیم! حال، سؤال بنیانی اینجاست که کدام یک از انواع آمیختگی حق و باطل را، و تحت چه شرایطی، می توان "فتنه" نامید؟ به نظرم پاسخ به این پرسش به لحاظ دینی پژوهشی جدی را می طلبد که از حوصله این گفنگو خارج است. ضمناً صادقانه باید اعتراف کنم تا به حال چنین کاری را نیز نکرده ام. اما برای اینکه بحث متوقف نشود بر اساس درک "شهودی" ام پاسخ اجمالی حقیر همان مطلبی است که در یادداشت پیشین گفتم. یعنی وقتی از سویی دو طرف یک ماجرا در مواردی محق اند و در مواردی دیگر باطل و از سوی دیگر هردو به محق بودن خود اصرار می ورزند و مناقشه ای تمام عیار را و با توسل به هر وسیله ای آغاز می کنند "فتنه" ای به پا شده است! اکنون خوشحال خواهم شد اگر تلقی تو را نیز از مفهوم "فتنه" بدانم؛ شاید هم بحث من صیقل بخورد و هم بتوانیم بر نظر تو اجماع کنیم.

مرتبط:
1. "علیه تردید" (یادداشت نخست مرتضی) - "آری اینچنین است برادر!" (یادداشت نخست من)
2. "آقا! خانم! دنیا از پنجره شما چه شکلی است؟" (یادداشت دوم مرتضی)

نظرات (0)

ادامه مطلب ...
فلسفه و کارتون: شما چه می کنید!؟
1388/04/06 ساعت 13:30:20
 خوب! بگذارید کمی از فضای انتخابات و بحث های مربوط به آن -دست کم برای یک پست- فاصله بگیریم. تصور می کنم هم سن و سالهای من پیرمرد! کارتون معروف دور دنیا در هشتاد روز را بخاطر می آورند. راستش تماشای این کارتون از دوست داشتنی ترین لحظات کودکی ام بوده است. از آنجایی که بنده، بسیار علاقه مند به فلسفه هستم، حتی پیش پاافتاده ترین رویدادهای حیات روزمره را از نگاهی فلسفی بی نصیب نمی گذارم! و به همین دلیل، همیشه آماده شکار چنین رویدادها و لحظه هایی هستم و از گفتگو و معاشرت با کسانی هم که چنین بصیرتی دارند لذت می برم. طبیعتاً فیلم های کارتونی نیز از این قاعده مستثنی نیستند! پس به یک نمونه از چنین نگاهی که در مطالعات اخیرم با آن روبرو شدم توجه کنید: «آقای فاگ قهرمان داستان هشتاد روز دور دنیا نوشته ژول ورن هنگامی که با مستخدم خود پاس پارتو به روستایی در هندوستان رسید، با مراسمی روبرو شد که در حل معضل اخلاقی برآمده از آن لحظه ای درنگ نکرد. او شاهد اجرای مراسمی مذهبی ای شد که قرار بود در آن زنی جوان و زیبا، بنا به سنتی کهن، در پی درگذشت شوهرش قربانی شود. آقای فاگ زن را ربود و با خود به اروپای متمدن برد، و در پایان موفقیت آمیز سفرش با او ازدواج کرد. اکنون فرض کنید که شما به عنوان یک انسان مدرن و نسبی نگر از قضای بد روزگار شاهد مراسمی همانند شده اید، و می بینید که افراد قبیله ای «ابتدایی و وحشی» کودکی را قربانی می کنند. آنان بنا به باورهای خود، و مفهومی که از حقیقت در سر دارند، چنان که در جهان ویژه خویش می زیند، این مراسم آیینی را با تشریفات خاص خود آغاز کرده اند. پدر، مادر و نزدیکان کودک بنا به معتقدات خود اعتراضی ندارند، و آرام شاهد برگزاری مراسم اند. حتی کودک نیز که زاده حقیقتی دیگر در جهانی دیگر است، اجرای مراسم را پذیرفته است. شما، اما امکان دارید که کودک را از مرگ نجات دهید. چه می کنید؟ آیا می پذیرید که آنان در جهانی دیگر زندگی می کنند، و حق ندارید که در حقیقت آنان و در آیین مقدس شان دخالت کنید، یا نسبیت را کنار می گذارید و از حق حیات یک انسان که در جهان شما و در برداشت شما از حقیقت، اصلی خدشه ناپذیر است، دفاع می کنید؟»

پ.ن.1: این روایت برگرفته از "کتاب تردید" نوشته بابک احمدی صفحات 26-25 است.
پ.ن.2: البته خواننده باهوش! می داند که با تغییر مصادیق، می توان این روایت را برای حوادث اخیر هم بکار برد. نه؟

نظرات (6)

چهل روز گذشت!
1388/04/04 ساعت 20:15:46
 چهل روز از عروج ملکوتی دردانه فقه و عرفان شیعی آیت الله العظمی بهجت(ره) گدشت. از خداوند متعال ممنونم که دو روز قبل از وفات ایشان توانستم یکی از نمازهای عمرم را با خضوع و خشوع عارفانه ایشان معطر و در مراسم با شکوه بدرقه ایشان به دیار باقی شرکت کنم. از دوران نوجوانی به عرفان علاقه وافری داشتم. به همین خاطر همیشه با حرص و ولع زیادی زندگینامه عرفا را می خواندم. یادم هست سال دوم یا سوم دانشگاه، استاد معارف اسلامی مان حجت الاسلام قادر فاضلی از شاگردان ارشد مرحوم علامه جعفری(ره) بود. یکبار از ایشان پرسیدم چه کنم که در مسیر عرفان قرار بگیرم. ایشان به نقل از آیت الله بهجت گفتند: هر چه می دانی عمل کن. راستش آن روزها این حرف چندان به مذاقم خوش نیامد و پیش خودم گفتم عجب حرفی؛ هیچ طور دیگری بهتر از این نمی شود از جواب دادن به پرسشی طفره رفت. اما اکنون درک دیگری از این پاسخ به ظاهر ساده دارم. تصور می کنم جمله مذکور سخنی سهل و ممتنع است. ظاهرش ساده می آید اما تحققش بسیار سخت و دشوار است. برای درک این مطلب کافی است در خلوت خود، یک ساعت به این جمله فکر کنیم!

پ.ن: برای علو درجات روح آیت الله العظمی بهجت(ره) فاتحه ای را قرائت کنید.

مرتبط:
1. سفر به قم و سه توفیق
2. دردانه فقه و عرفان شیعی

نظرات (2)

<< شروع < قبل 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 بعد > آخر >>



عضويت

Powered by WebGozar