"مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد" 

                                                         دکتر علی شریعتی

و باز هم التماس دعا!
1388/02/21 ساعت 11:28:14
بسم الله الرحمن الرحیم

بیست و پنج روز پیش در آخرین پست وب سایت، سخن از آشفتگی و غمگینی خودم گفتم؛ از وجودی آتش گرفته و حالی نذار؛ از سینه ای تنگ و قلبی نا آرام؛ از ناله و شیون و گریه های جانسوز یا شاید هم جان ساز؟!؛ از سرگشتگی و سرگردانی؛ از حرکت کردن به مقصدی نامعلوم؛ از تلاش برای خلاصی از وجودی آتش گرفته؛ از بی تابی و ناتوانی؛ از ناامیدی جز به عنایت پروردگار؛ از فریاد علیلی و ذلیلی خود؛ از حرمی امن و آغوش باز رحمت خداوند و ... اما امروز ...!
بعد از نوشتن آن پست کوتاه، به لطف حضرت حق و طلب امام رئوف به نیت چله نشینی عازم مشهد الرضا شدم. قسم به همان امید در راه ماندگانی چون حقیر، از همان لحظه ای که پست را نوشتم و قصد سفر کردم تا آخرین لحظه ای که آهنگ برگشتن کردم اتفاقات عجیب و شگفتی روی داد که یکی از نتایج آن ترک چله نشینی پس از بیست روز بود. راستش قصد داشتم تا همه آنچه روی داد را بگویم اما بعد پشیمان شدم. تصور می کنم برخی اتفاقات را نه می توان گفت و نه باید گفت! تنها باید با تأمل از کنار آنها گذشت و با آن صبوری کرد!. فقط این را بگویم که اگر گوش نامحرمی بشنود جز اتهام توهم چیز دیگری نخواهد گفت. اتهامی که خود بارها در طول سفر بر خویشتن می زدم. اما ... بگذریم! نمی دانم، شاید گفتن همین مقدار هم ناصواب باشد. پس ترجیح می دهم تا این ماجرا را برای همیشه در نهانخانه قلبم همچون گنجینه ای نگه دارم تا علاوه بر اینکه مدتها با تذکر و یادآوری آن عشق بازی می کنم و روح و جانم را صفا می بخشم ضمناًً امید داشته باشم تا با نگه داری از آن خداوند توفیقات بیشتری نصیبم کند.
در پست پیشین از شما طلب دعای خیر کردم. یقین دارم که بعد از عنایت حضرت حق و مهربانی علی بن موسی الرضا دعای خیر شما بدرقه راه من بود. از کامنت های پر مهر و آموزنده شما ممنونم و از خداوند رحیم عاجزانه و ملتمسانه می خواهم تا رزق مرا حضور همیشگی در دعای خیر شما قرار دهد. این بار برای...! جالب است  از صبح که نوشتن این پست را آغاز کردم چندین بار شبکه اینترنت مختل شد تا در نهایت با اذان ظهر به سرانجام رسید؛ همچون پست قبل. خداوند عاقبت همه ما را به خیر کند.

التماس دعا

نظرات (4)

التماس دعا
1388/01/26 ساعت 19:41:05
بسم الله الرحمن الرحیم

بسیار آشفته و غمگینم. همه وجودم را آتش گرفته. نمی دانم از این حال نذار چه زمانی فارغ می شوم؟ قلبم دیگر توان ماندن در این سینه تنگ را ندارد. هرچه گریه می کنم هرچه ناله و شیون می کنم آرام نمی شوم. می خواهم بروم اما کجا نمی دانم؟ می خواهم وجودم را از این آتش گرفتگی خلاص کنم اما چطور نمی دانم؟ دیگر هیچ تاب و توانی ندارم. دیگر هیچ امیدی جز خداوند رحیم ندارم. دیگر نه می خواهم بنویسم نه بخوانم و نه هیچ کار دیگری. فقط می خواهم آنقدر بر طبل علیلی و ذلیلی خود بکوبم تا صدای آنرا همه عالم فراگیرد. شاید گوشی آنرا بشنود و مرا در آغوش رحمتش آرام کند. خدایا خداوندا تو خود می دانی جز تو کسی حرف مرا نمی فهمد. تو خود می دانی که به نهان و آشکار هر موجودی در این عالم تنها تو آگاهی. پس به حرمت دعای هر آن کسی که این نوشته را می خواند بر این بنده مسکین خود رحم کن.
دوستان و مخاطبان عزیز من! دیگر تا مدتها این دستها توان نوشتن ندارند. مگر آنکه این قلب نا آرام آرام گیرد. عاجزانه و ملتمسانه از همه شما تقاضا می کنم دعای خیر خویش را از من دریغ نکنید. تنها بدانید که آنچنان وجودم غرق در ناآرامی است که آینده ام را حتی نمی توانم تصور کنم. می خواهم حرم امنی را پیدا کنم و مدتها در آن قعود و قیام کنم  تا شاید راهی به رهایی راهی به بیکران هستی راهی به آنکه زنده میکند و میمیراند بیابم. هم اکنون که این سطور را با سنگینی و داغ جان می نویسم نزدیک اذان مغرب و غروب خورشید عالم تاب است. از همه شما آرزوی حلالیت و دعای خیر می کنم تا از این نآرامی سربلند بیرون بیایم.

التماس دعا

نظرات (6)

معجزه حرف "K" !
1388/01/17 ساعت 18:17:10
سال اول و دوم متوسطه را در دبیرستان علامه بحرالعلوم گذراندم. خاطرم هست آنزمان هنگامی که در مدرسه حضور داشتیم ساعات خاصی را اصطلاحاً به کار گروهی می پرداختیم. به این صورت که در هفته، ساعت های معینی را بعد از کلاس در گروههای سه یا چهار نفره در نمازخانه مدرسه به تمرین و حل مسائلی می گذراندیم که معلمان دروس مختلف در طول هفته به ما می دادند. عموماً تمرینها و مسائل درسی مان برگرفته از تست و آزمونهای کالج های معتبر دنیا بود. یکی از همکلاسی هایم -اگر اشتباه نکنم- شخصی به نام علی قاسمی بود که فوق العاده دانش آموز باهوش و زرنگی بود. قاسمی شاگرد اول کلاسمان بود و در کار گروهی نیز همیشه جزو اولین نفراتی بود که تمرین ها و مسائل را حل می کرد. یادم می آید یکبار از قاسمی پرسیدم که تو چطور انقدر سریع تمرین ها و مسائل را حل می کنی؟. قاسمی جوابی به من داد که نمی دانم چرا بعد از ده سال گذشتن از این پرسش و پاسخ هنوز در ذهنم مانده است. او در پاسخ به سؤال من گفت: «من وقتی می خواهم تمرین یا مسئله ای را حل کنم بلافاصله مجهول یا مجهولات مسئله را تبدیل به حرف "K" میکنم و بعد به سرعت مسئله حل می شود». از قاسمی پرسیدم این دیگر چه جور مسئله حل کردن است؟! گفت: «من با خودم عهد کرده ام که هر تمرین و مسئله ای که حرف "K" داشته باشد را به سرعت حل کنم. به نوعی به حرف "K" آلرژی پیدا کرده ام. لذا وقتی تمرین یا مسئله ای -در هر موضوعی- را می بینم بلافاصله مجهولات آنرا تبدیل به حرف "K" کرده و بعد آنرا حل می کنم».

نظرات (2)

خاطرات دکتر مهدی حائری یزدی
1388/01/14 ساعت 12:54:57
 این روزها کتاب "خاطرات دکتر مهدی حائری یزدی" را به اتمام رسانده ام. این کتاب، بخشی از طرح تاریخ شفاهی ایران است که در شهریور 1360(سپتامبر 1981) در مرکز مطالعات خاورمیانه دانشگاه هاروارد کار خود را آغاز کرد. هدف اصلی این طرح ضبط، گردآوری و حفظ خاطرات شخصیتهایی بود که یا در تصمیم گیری خطیر و رویدادهای مهم سیاسی ایران شرکت داشته و یا از نزدیک شاهد آنها بوده اند.
مهدی حائری یزدی فقیه و استاد فلسفه اسلامی دانشگاه هاروارد و تورنتو و نیز فرزند آیت الله شیخ عبدالکریم حائری یزدی مرجع تقلید شیعیان و مؤسس حوزه علمیه قم بود. اگر اشتباه نکنم نام مهدی حائری یزدی به همراه دکتر علی شریعتی و دکتر سید حسین نصر در دائره المعارف فیلسوفان قرن بیستم ثبت شده است و این سه نفر، تنها کسانی هستند که به چنین چیزی نائل شده اند. مهدی حائری یزدی دارای دکترای فلسفه تحلیلی از دانشگاه تورنتو بود و در سال 1378 در سن 76 سالگی دار فانی را وداع گفت.
این کتاب شامل سه مصاحبه با حائری یزدی است که به ترتیب عبارتند از: جلسه اول یکشنبه 8 بهمن 1367، جلسه دوم شنبه 15 بهمن 1367 و جلسه سوم 9 اردیبهشت 1371. کتاب حاوی خاطرات حائری یزدی درباره تاریخ سیاسی معاصر ایران و مهمترین تحولات آن از دوران پهلوی اول تا بعد از پیروزی انقلاب اسلامی است. البته اگرچه برخی نظرات و تفسیرهایی که وی از وقایع و تحولات سیاسی معاصر ایران ارائه می دهد با قرائت رسمی تفاوتهایی دارد، اما خواندن کتاب آنچنان خالی از لطف نیست.

مرتبط:
1. مشخصات کتاب
2. حیات علمی استاد دکتر مهدی حائری یزدی


نظرات (0)

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجا!
1388/01/08 ساعت 13:58:37
 پدرم تعریف می کند زمانیکه در جلسات درس و بحث علامه محمد تقی جعفری(ره) حاضر می شد گویا یکبار صدا و سیما تصمیم می گیرد تا آن جلسات را ضبط کند. به همین منظور دست اندرکاران ضبط، از زمان شروع جلسات یعنی ساعت 8 صبح در آن حضور پیدا می کردند و به ضبط برنامه مشغول می شدند. یکی از آن روزها فیلمبردار حدود نیم ساعت به جلسه دیر می رسد، بطوریکه علامه جعفری بحث خود را آغاز کرده بودند و اتفاقاً از آنجایی که بحث فوق العاده داغ شده بود به اوج آن رسیده و با حرارت و گرمی خاصی هنگام صحبت بودند. ناگهان فیلمبردار که تازه نیز به جلسه رسیده بود آرام کنار ایشان می رود و با عذرخواهی تقاضا می کند که اگر امکان دارد علامه بحث را از ابتدا شروع کنند تا ضبط جلسه بصورت کامل انجام شود و بحث نیمه کاره نباشد. علامه جعفری هم نگاه معناداری به طرف می کند و با همان لهجه شیرین ترکی می گوید:«ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجا!». پدرم می گوید: بیچاره آن فیلمبردار از شدت شرمندگی و خجالت دیگر هیچ چیز نمی گوید و آرام جلسه را ترک می کند.

پ.ن: فاتحه ای را برای شادی روح علامه جعفری(ره) قرائت کنید.

مرتبط:
1. پایگاه اطلاع رسانی استاد محمد تقی جعفری(ره)

نظرات (5)

<< شروع < قبل 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 بعد > آخر >>



عضويت

Powered by WebGozar