|
به ياد پدر (3): شهداي امروز و ديروز |
|
1389/04/24 ساعت 01:14:25 |
|

بيست و نهمين سالروز شهادت احمدرضا باقرپور شيرازي
"به ياد پدر" بهانه اي براي يادآوري هر ساله كساني است كه اين روزها بيش از گذشته، ناشناخته و مظلوم اند. امروز كساني مفتخر به نام "شهيد" مي شوند كه در مقابل ولي زمانه شان مي ايستند، اما ديروز شهدا در مقابل اين پرسش كه "چرا به جبهه آمده ايد؟" پيش از هر پاسخي بلافاصله مي گفتند: چون ولي زمانمان خميني اينگونه خواسته است. امروز دموكراسي خواهي و تجدد طلبي شهيد مي دهد، اما ديروز غرب ستيزي و اسلام خواهي شهيد مي داد. امروز شهدا در پروژه هاي سياسي و هياهوي رسانه ها ساخته مي شوند، اما ديروز شهدا در دامان مادران پاك سيرتشان ساخته مي شدند. امروز شهداي سبز از سوي غرب انسان هايي آزاديخواه و وطن پرست خطاب مي شوند، اما ديروز شهدا را بنيادگراياني مي پنداشتند كه سحر خميني آنها را جادو كرده است. امروز شهداي سبز از محفل هاي مشكوك عازم ميدان نبرد(يا همان ميدان انقلاب فعلي!) مي شوند، اما ديروز اين مساجد و حسينيه هاي عزاداري بودند كه شهدا را فوج فوج به جبهه هاي حق عليه باطل بدرقه مي كردند. امروز مادران و پدران شهداي سبز به دنبال خون خواهي فرزندانشان هستند، اما ديروز مادران و پدران شهدا خون فرزندانشان را هديه و تحفه اي بي منت در راه اسلام و خميني مي دانستند. و ... !
خلاصه گويا ميان شهداي امروز و ديروز شكاف ها و گسست هايي ست كه مانند چاه ويل تا ابد پر نخواهد شد. همچنين به نظر مي رسد مفهوم "شهيد" را هم كه مدت ها بي مناقشه و منازعه جلوه مي كرد، اين روزها بايد آرام آرام و حرف به حرف داخل گيومه هايي قرار داد كه بسياري از مفاهيم را در دام مباحثات پايان ناپذير و بي فرجام اسير كرده است!
پ.ن1: اين يادداشت را تقديم مي كنم به پدر عزيز و بزرگوارم كه جاي خالي پدر شهيدم را بي هيچ منت و نقصي پر كرد.
پ.ن2: فاتحه اي را به روح همه شهداي اسلام از صدر تا كنون و بويژه شهيد احمدرضا باقرپور شيرازي تقديم كنيد.
مرتبط: 1. به ياد پدر: شهيد احمدرضا باقرپور شيرازي 2. به ياد پدر: بيست و هشتمين سالروز پروازت مبارك!
بعد از نوشت: گويا اين يادداشت، در تاريخ 25 تيرماه با عنوان "شهداي ديروز تا امروز" در بخش باشگاه جواني خبرگزاري برنا بازنشر داده شده است كه مي توانيد در اينجا ببينيد. نظرات (5) |
|
1389/04/17 ساعت 07:55:07 |
|
چند روز پيش، در يك روز دو بار هك شدم! در اين دو سه سالي كه اين كلبه مجازي را با خون و دل! سرپا نگه داشته ام اين چندمين باري ست كه مورد لطف هكرها قرار مي گيرم و اينجور كه پيداست آخرين آنها هم نخواهد بود! واقعاً نمي دانم چرا؟
كس ديگري سياسي مي نويسد ما را هك مي كنند. كس ديگري سر و ته فتنه است به ما گير مي دهند و خلاصه ما هم شده ايم مصداق آن شعر طنازانه استاد عليرضا قزوه، كه هر كاري مي كنيم گويا سياسي تلقي مي شود! يكي نيست به اين هكرهاي از همه جا بي خبر بگويد كه آخر، اينجا با حداكثر بازديد روزانه 30 نفر، چه دارد كه اينگونه بي رحمانه به آن حمله مي كنيد؟! البته حدس مي زنم اينبار كار برخي فرقه هاي ضاله است كه خدا از سرشان نگذرد. به هر حال، اين هك شدگي سبب شد تا دو پست آخر و برخي كامنت ها، لينك هاي روزانه و ... از بين برود و از آنجايي هم كه ما به قول دوستان آخر شانس و اقبال هستيم، بك آپ روزانه ما هم آلوده شد و مجبور شدم از بك آپ هفتگي استفاده كنم؛ كه همين امر سبب شد تا نتوانم برخي مطالب محذوف را برگردانم. به هر حال سعي كردم دوباره پست هاي آخر و همچنين ديگر محذوفات را به مرور در وب سايت قرار دهم اما برگرداندن كامنتها امكان پذير نبود. بنابراين لازم مي دانم از همه دوستان و مخاطباني كه كامنت هايشان حذف شد از طرف خودم و آن هكرهاي ناجوانمرد! عذرخواهي كنم. البته اين اتفاق باعث شد تا بيشتر به برطرف كردن حفره هاي امنيتي موجود و به روز كردن برنامه مديريت وب سايت اهتمام بورزم. نهايتاً بر من واجب است كه از سه دوست بزرگوار، آقايان صالح و ستوده طوفانيان و همچنين حميد جليلي عزيز كه هميشه زحمت هاي من بر سر او آوار مي شود تشكر كنم.
نظرات (3) |
|
مجسمه ها هم كتاب مي خوانند؟! |
|
1389/04/16 ساعت 20:25:30 |
فرهنگسراي نياوران، دهم تيرماه 1389
پ.ن: دوست عزيزم صالح -كه عكاس اين تصوير است- از سر لطف و مهرباني، اين تصوير را به همراه يادداشتي با عنوان "اميد يار مهربان"در وب سايت شخصي اش منتشر كرده است؛ كه مي توانيد در اينجا ببينيد. نظرات (4) |
|
1389/04/16 ساعت 19:01:02 |
|
"ناتور دشت"(The Catcher in the Rye) تأليف جي. دي. سالينجر نويسنده معاصر آمريكايي است كه به تازگي خوانده ام. سالينجر در اين رمان، با ظرافت و هوشمندي خاصي به نقد جامعه معاصر آمريكا مي پردازد. از اين رمان، دو ترجمه يكي به قلم احمد كريمي(دهه پنجاه) و محمد نجفي(دهه هفتاد) موجود است. البته گويا ميان اين دو ترجمه، از جمله در عنوان و حتي نوع شخصيت پردازي كاراكتر اصلي داستان(هولدن كالفيلد) تفاوت هايي وجود دارد كه مي توانيد بحث مختصر آنرا در اينجا ملاحظه كنيد. در مجموع، وقتي اين رمان را مي خواندم به ياد شخصيت اصلي رمان بيگانه(مرسو) اثر آلبر كامو مي افتادم. چراكه هر دو شخصيت(كالفيلد و مرسو) دچار يك نوع نهيليسم هستند كه مختص جوامع مدرن غربي اي است كه به گفته چارلز تيلور -فيلسوف شهير آمريكايي- افق هاي معنا بخش هستي و حياتشان را از دست داده اند.
خلاصه داستان:
"هولدن كالفيلد نوجواني هفده ساله است كه در لحظه آغاز رمان، در يك مركز درماني بستري است و ظاهراً قصد دارد آنچه كه پيش از رسيدن به اين جا از سر گذرانده براي كسي تعريف كند و همين كار را هم مي كند و رمان نيز بر همين پايه شكل مي گيرد. در زمان اتفاق افتادن ماجراهاي داستان، هولدن يك پسربچه شانزده ساله است كه در مدرسه شبانه روزي «پنسي» تحصيل مي كند و حالا در آستانه كريسمس به علت ضعف تحصيلي(او چهار درس از پنج درس اش را مردود شده و تنها در درس انگليسي نمره قبولي آورده است) از دبيرستان اخراج شده و بايد به خانه شان در نيويورك برگردد.
تمام ماجراهاي داستان طي همين سه روزي(شنبه، يكشنبه و دوشنبه) كه هولدن از مدرسه براي رفتن به خانه خارج مي شود اتفاق مي افتد. او مي خواهد تا چهارشنبه كه نامه مدير راجع به اخراج او به دست پدر و مادرش مي رسد و آب ها كمي از آسياب مي افتد به خانه بازنگردد به همين خاطر از زماني كه از مدرسه خارج مي شود دو روز را سرگردان و بدون مكان مشخصي سپري مي كند و اين دو روز سفر و گشت و گذار، نمادي است از سفر هولدن از كودكي به دنياي جواني و از دست دادن معصوميت اش در جامعه پر هرج و مرج آمريكا." (برگرفته از ويكي پديا)
نظرات (0) |
|
سفرنامه نوروز 89: اردستان |
|
<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > آخر >>
|