|
۰۴ اسفند ۱۳۸۸ |
|
"پس از درگذشت حضرت هادي(ع) در سال 254 اكثريت عظيم «شيعيان» حضرت امام حسن عسكري(ع) را به امامت پذيرفتند. هرچند شرايط پيش آمده به وضوح موجب ترديدهايي در برخي شيعيان شده بود كه گويا شرايط نصب ايشان را اضطراري مي دانستند و اين به نوبه خود موجب ضعف اعتقاد و كوتاهي آنان در اطاعت و انقياد و حفظ حريم مقدس امامت شده بود. در روايتي از آن حضرت، ايشان گله فرمودند كه هيچ يك از پدران بزرگوارشان به اندازه ايشان مورد شك و ترديد شيعيان قرار نگرفته بودند ... شايد همين ناسپاسي ها و كفران نعمت ها موجب شد كه سرانجام جامعه تشيع از نعمت حضور امام معصوم محروم گرديد. چنان كه خود حضرت عسكري(ع) در برخي مكاتبات خويش به امكان سلب نعم الهي در صورت تداوم و استمرار شيعيان در نافرماني و عدم قدرداني از مقام امام (كه امانت و وديعه و عطيه الهي بدانان و حفظ حرمت آن وظيفه اولي ايشان بود) اشاره فرموده اند." (*)
"نسل پشت نسل تنها امتحان پس ميدهيم ديگر انساني نخواهد بود قرباني بس است بر سر خوان تو تنها كفر نعمت ميكنيم سفرهات را جمع كن اي عشق مهماني بس است! " (فاضل نظري) پ.ن1: شهادن پدر بر فرزند غائب از نظر تسليت باد. پ.ن2: (*) مكتب در فرآيند تكامل، سيد حسين مدرسي طباطبايي،ص135-134.
نظرات (1) |
|
۰۱ اسفند ۱۳۸۸ |
|
در يادداشت پيشين ، روايتي از سرگشتگي و حيرت فلسفي -و به تعبيري عام تر معرفتي- غزالي را از زبان خودش خوانديم. نمي خواهم بگويم كه من هم بسان غزالي واجد چنين سرگشتگي و حيرتي هستم؛ اما تا آنجا كه يادم مي آيد مدت هاست كه در نوبت هاي مختلف "حال" روحي ام بهم مي ريزد و پرسش هايي نظير پرسش هاي غزالي ذهنم را به خود مشغول مي كند. اين سرگشتگي و حيرت، حس عجيب و مرموزي ست. كشمكشي ست كه از درون ذوبت مي كند. وقت نمي شناسد. زماني مي آيد و زماني مي رود. گاهي فاصله بين ايندو زمان كوتاه است و گاهي بلند. هر بار عمق ماجرا متفاوت است. گاهي مثل نسيم نوازشت مي كند و گاهي مثل طوفان كشتي روحت را به صخره هايي سخت و مهيب مي زند؛ به گونه اي كه صداي شكستنت را از عمق جان مي شنوي. كسي كه دچارش شود هيچ مفري ندارد. از هر طرف بگريزي از سوي ديگر در مقابلت تمام قد مي ايستد. در چنين مواقعي حس مي كني سكوت بلندترين فريادها و گريه بهترين درمان است. گاهي آنقدر درگير مي شوي كه به مرز جنون مي رسي و ديگران تصور مي كنند به بيماري ذهني دچار شده اي. مدام در گوش ات زمزمه مي كنند ما هم اينچنين بوده ايم، سراغ كار بروي، زن بگيري و ... درست مي شود. آنقدر مي گويند كه ترجيح مي دهي تا بار سفر ببندي و در تنهايي خويش؛ جايي كه خيال مي كني حرم امن الهي ست، گوشه حيرت بغل بگيري. و اين ماجرا را پاياني نيست ... ! از اين داستان كه عبور كنيم؛ به نظرم، فارغ از ارزشمند بودن يا نبودن چنين حالتي، پرسش اساسي اين است كه چگونه انسان واجد چنين سرگشتگي و حيرتي مي شود؟ چرا گريبان برخي را مي گيرد و برخي ديگر را نه؟ آيا اين سرگشتگي و حيرت متعلق به انسان هايي ست كه از نردبان هرم لعنتي مازلو بالا مي روند يا حكايت چيز ديگري است؟ به گمان من، اگر غزالي نمي شويم و چنين سرگشتگي و حيرتي را تجربه نمي كنيم تنها و تنها بدان علت است كه با پرسش هاي بنيادين هستي - از كجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ به كجا مي روم؟- وجوداً درگير نمي شويم. مهم نيست كه چه پاسخي به اين پرسشها مي دهيم. مهم تنها اين است كه وجوداً با آنها گلاويز –بله! گلاويز- شويم. نپرسيد وقتي مي گوييم وجوداً يعني چه؟! وجوداً يعني وجوداً ! اما آيا ماجرا به همين جا ختم مي شود؟ ممكن است رندي از چرايي اين گلاويز شدن سؤال كند: چرا برخي آدميان كمتر يا بسيار كمتر برخي بيشتر يا بسيار بيشتر، وجوداً با اين پرسش ها گلاويز مي شوند؟ به نظر اين بنده جهول، ما را در اين وادي امكان سركشي نيست و در اين موقف فقط مي توانيم سه كار انجام دهيم: با صداي بلند فرياد بكشيم كه: نمي دانيم! و سپس اگر وجود و ظرفيتش را داشتيم، در خلوتي اشك بريزيم. و بالاخره سكوت كنيم! پ.ن: لطفاً التماس دعاها را جدي بگيريد! مرتبط: 1. چرا غزالي نمي شويم؟ (1) 2. شطرنج و بحران فلسفي! يك و دو
نظرات (8) |
|
۲۸ بهمن ۱۳۸۸ |
"ناصر ارمني" مجموعه يازده داستان كوتاه از رضا اميرخاني است كه اين روزها خوانده ام. در اين وانفساي رمان هاي روشنفكرانه كه بازار ادبيات كشور را تسخير كرده اند؛ تلاشهاي امثال اميرخاني كه يكه و تنها شانه به شانه همقطاران روشنفكرشان مي سايند الحق و الانصاف ستودني است. تلاشهايي كه سعي در توليد ادبيات طراز انقلاب اسلامي در اين كارزار نابرابر دارند. بگذريم ... ! با اينكه خميرمايه همه داستان هاي كتاب، مذهبي و بيشتر حول دفاع مقدس مي چرخد اما كمتر حالت شعارگونه دارد و آنچنان در چشم خواننده زمخت و نچسب نمي آيد. به نظرم اساساً يكي از ويژگيهاي داستان پردازي اميرخاني ايده هاي بديع اوست كه در عمده داستان هاي اين كتاب نيز مثل "زمزم"، "خيابان" و ... نمايان است. راستش نمي دانم اصولاً نويسندگان براي انتخاب اسم كتابي كه دربردارنده مجموعه اي از داستان هاي كوتاه است چه معيار و موازيني دارند؛ اما تصور مي كنم نام ناصر ارمني بهترين نامي بود كه از بين آن داستان ها برازنده كتاب بود. به گمانم داستان "زمزم" و "خيابان" از همه بهتر بود. اما اعتراف مي كنم كه اصلاً با داستان هاي "يك پژوهش خشن" و "سال نو" نتوانستم ارتباط برقرار كنم. مرنبط: 1. آن چه در وب راجع به ناصر ارمني نوشته اند 2. بي وتن
نظرات (4) |
|
۲۵ بهمن ۱۳۸۸ |
با اينكه مدتي، ديدن سريال لاست(Lost) برايم به تعويق افتاده بود بالاخره امروز فصل پنجم آنرا به اتمام رساندم. سریال گمشدگان (لاست) مجموعهاي است كه از شبكه ABC آمريكا و تعداد زيادي از شبكههاي خارجي پخش ميشود. اين مجموعه تلويزيوني از سپتامبر 2004 آغاز شده و تا كنون 5 فصل از آن كامل شده و فصل ششم نيز از فوريه 2010 در حال پخش است. آنقدر در مورد اين سريال گفته اند و نوشته اند كه تصور مي كنم اكنون به جاي "سريال" بايد از "صنعت" لاست سخن گفت. در اين صنعت از بازي هاي كامپيوتري، لوازم پوشاك تا نظريه هاي فلسفي و علمي وجود دارد! سريال به شدت معماگونه و سرگرم كننده است و در عين حال لايه هاي عميقي نيز دارد كه شايد همين امر سبب شده بسان يك صنعت دربيايد. برخي به لاست لقب بهترين سريال قرن را داده اند كه در جاي خود جالب توجه است. داستان سريال آنقدر مهيج و داراي گره هاي توبرتو ست كه امثال من را كه هميشه دوست دارند گره ها را با دندان باز كنند را هم ميخكوب مي كند! ضمناً مايه تأسف است كه بگويم به تازگي متوجه شدم كه رسانه ملي هم تصميم به پخش آن گرفته و حتي در شبكه ويدئوكلوپ خانگي هم وارد شده است. نمي دانم واقعاً چه از آب دربيايد! به هر حال اگر علاقه مند به اطلاعات و مطالب خواندني تري راجع به سريال هستيد لينك هاي ذيل را فراموش نكنيد!
خلاصه فيلم: «گمشدگان(Lost) روایت مردمی است که از یک سانحه سقوط هواپیما جان سالم به در میبرند و درست وسط جزیره ای دور افتاده در منطقه ای گرمسیر، تلاش برای رهایی از جزیره را آغاز می کنند. هر قسمت 42 دقیقه ای این سریال علاوه بر ماجرای اصلی با فلش بکهایی به زندگی شخصیتها همراه است و به تدریج مخاطب را با زندگی شخصیتهای اصلی داستان آشنا می کند. شخصیتهایی که تقریبا هر کدام از یک نژاد، یک طرز تفکر و یک فرهنگ متفاوت هستند. در این سریال نماینده ای از هر قاره وجود دارد. از آسیا، استرالیا، آمریکا، اروپا و آفریقا و حتی از قطب هم نماینده ای حضور دارد (خرس قطبی) و شاید یکی از مسائلی که باعث جذب بی سابقه مخاطب برای این سریال شده همین نکته است نکته ظریفی که باعث می شود تقریبا تمام بینندگان براحتی با شخصیتها همزادپنداری کنند.»
پ.ن: مي دانم ربط چنداني به اين پست ندارد و حتي ممكن است وصله ناجوري هم به حساب بيايد؛ اما نمي توانم اعتراف نكنم كه مايه شرم امثال من است كه ببينيم غرب براي فرهنگ و انديشه اش چه مي كند و ما براي انقلاب مظلوم مان چه كرده ايم! جداً چه جوابي براي امام و شهدا داريم؟ اين سريال را كه مي ديدم بيشتر فقدان امثال آويني(ره) را براي انقلاب حس كردم. شمعي بود كه زود خاموش شد! نمي دانم تا كي بايد تنها افسوس بخوريم و به حال آرزوي هاي سركوب شده مان گريه كنيم؟ بعدها بيشتر از اين افسوس ها و آرزوها خواهم گفت.
مرتبط: 1. لاست در ويكي پديا 2. وب سايت رسمي و وب سايت توليدكنندگان سريال لاست 3. يادداشت دوست عزيزم پويان درباره لاست 4. متافيزيك لاست 5. تحليل يكي از اساتيد جبهه فرهنگي انقلاب اسلامي پيرامون لاست
نظرات (4) |
|
۲۱ بهمن ۱۳۸۸ |
«فیلسوفان در تحلیل نهایی انسان اند ― پیش از اینکه فیلسوف شوند انسان بوده اند، و پس از اینکه فیلسوف شدند باز هم انسان اند، و هنگام تفلسف و استدلال ورزی هم همچنان انسان اند، و پس از اینکه از تفلسف و فیلسوفی بطورموقت یا دائم معزول و معاف شوند باز هم انسان اند ― و حاصل تلاش و اشتغال ایشان، که همان نظریه های فلسفی باشد، در تحلیل نهایی، ماجرا، محصول، و نهادی است انسانی! و ماجرای فلسفه ـــــ همچون ماجرای علم، ماجرای هنر و شعر ادبیات، ماجرای دیپلماسی، ماجرای معماری، ماجرای شهرسازی، ماجرای تکنولوژی، ماجرای جنگها و صلحها، ماجرای نهادهای اجتماعی-سیاسی-اقتصادیِ همۀ ملل و نحل، ماجرای زراعت و تجارت، ماجرای جهانی سازی، ماجرای برخورد تمدنها، ماجرای جمیع مکاتب اجتماعی-سیاسی-اقتصادی، و هکذا … ـــــ ماجرایی است انسانساخته و انسانبافته، مولود و مصنوع امیال و علایق و هوسات و حدسیات و ظنیات انسانها. و بنابراین، ماجرای فلسفه، ماجرای نظریه های فلسفی است که بنیاناً موقتی و متلاطم است و تن به هیچ قرار و ثباتی نمیدهد. زیرا ماجرای فلسفه مشتمل است بر حدسیات و ظنیات متکثّر و متنوّع و متغایر و متعارضی که انسانهایی با تعلّقات متکثّر و متنوّع و متغایر و متعارض ساخته و پرداخته اند.»(*)
و حال اگر بپذيريم نه تنها فيلسوفان، كه همه اصناف و محصولات بشري مشمول اين فرض بنيادين و بسيار سرنوشت ساز مي شوند؛ پرسش مهم اينجاست كه آگاهي و تفطن به چنين بينشي، چه تبعات معرفت شناختي و حتي اخلاقي براي ما انسانها -اعم از فيلسوف و غير فيلسوف- به دنبال خواهد داشت؟ مثلاً پيشترها گمان مي كردم كه چنين آگاهي منجر به تواضع و در نتيجه تعامل بيشتر ما خواهد شد؛ اما به راستي چه دليل و تضميني براي ملازمت اينها وجود دارد؟
(*) افسانه نگرش خارج ديني ، دكتر سعيد زيباكلام.
نظرات (3) |
|
<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > آخر >>
|