"مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد" 

                                                         دکتر علی شریعتی

سفرنامه نوروز 89: زيارت امامزاده گان
1389/01/10 ساعت 20:53:38

نطنز از دو جهت برايم جالب بود: اول آب و هواي بسيار مطبوع و دلپذيرش؛ دوم داشتن سي و چند امامزاده. در مورد آب و هوايش همين بس كه اگر كسي شما را بدون اطلاعات جغرافيايي و بدون گذر از جاده ها در يك چشم بهم زدن در اين شهر رها كند، تصور مي كنيد در يك شهر شمالي به سر مي بريد. الحق و الانصاف نطنز مرواريدي در حاشيه كوير است. متأسفانه فرصت زيادي براي گشت و گذار در خود نطنز نداشتم. انشاءالله در مجالي مناسب تر حتماً اينكار را خواهم كرد.

روز 29 اسفند دو امامزاده معروف شهرستان يعني امامزاده آقا علي عباس و شاهزاده محمد(از فرزندان امام موسي بن جعفر عليه السلام) و  همچنين امامزاده شاه سلطان حسين(عموي تني امام عصر(عج) و فرزند امام هادي عليه السلام) را زيارت كردم. هر دو امامزاده از جهاتي با ديگر بقاع متبركه شهرستان نطنز متفاوتند. اولي به سبب كراماتش و دومي بخاطر اينكه تنها امامزاده اي است كه در ايران نسبت نزديكي با حضرت صاحب عجل الله فرجه الشريف دارد. ضمناً اولي در شهر بادرود و دومي در روستاي ابيازن مدفون هستند.

يك نكته جالب در مورد امامزاده شاه سلطان حسين اين بود كه متولي آن مي گفت فولاد ضريح بالاي سر حضرت، بطور عجيبي سالهاست كه بوي عطر مي دهد. بنده خدا راست مي گفت!


پ.ن1: فاتحه اي را به روح همه فرزندان ائمه اطهار در اين مرز و بوم و بويژه امامزاده گان مذكور هديه كنيد.

پ.ن2: مي دانم كه مادرم روزانه به اينجا سر مي زند. مي خواستم از همينجا پايش را ببوسم و از زحمات اين چند روزه اش تشكر كنم. مادر با معرفت كامنتي هم بگذاري به جايي برنمي خوردها!

پ.ن3: اين سفرنامه ادامه دارد!


مرتبط:

1. براي اطلاعات بيشتر از امامزاده آقا علي عباس و شاهزاده محمد و همچنين امامزاده شاه سلطان حسين به اينجا و اينجا مراجعه كنيد.

 

dsc02324
 صحن امامزاده آقا علي عباس و شاهزاده محمد


dsc02357
ضريح مطهر امامزاده آقا علي عباس و شاهزاده محمد

dsc02366
سقاخانه امامزاده آقا علي عباس و شاهزاده محمد حسين

dsc02338
ورودي ضريح مطهر امامزاده آقا علي عباس و شاهزاده محمد

dsc02367
صحن امامزاده آقا علي عباس و شاهزاده محمد

dsc06474
امامزاده شاه سلطان حسين

dsc06477
صحن امامزاده شاه سلطان حسين

dsc06482
ضريح مطهر امامزاده شاه سلطان حسين

نظرات (5)

داستان سیستان
1389/01/07 ساعت 13:44:57
 "داستان سیستان" اولین کتابی است که در سال جدید خوانده ام. این کتاب را دوستم علی سال 1383 به من هدیه داد. اولین بار با رضا امیرخانی از طریق این کتاب آشنا شدم. از آنجایی که امیرخانی معلم علی در مدرسه علامه حلی بود، به خوبی با شخصیت و نوشته های او آشنایی داشت. خاطرم هست که علی با بیوگرافی که از امیرخانی برای من تعریف کرد مرا به شدت به خواندن نوشته هایش ترغیب کرد. یادم هست همان سال، نزدیک به صد صفحه از کتاب را خواندم اما نمی دانم چرا تمامش نکردم. خلاصه توفیق شد که در روزهای نخستین سال جدید، بعد از 5 سال کتاب را بار دیگر از ابتدا بخوانم و اینبار به انتها برسانم.
داستان سیستان، یادداشت های شخصی امیرخانی از ده روز سفری ست که همراه با مقام معظم رهبری در
اسفند ماه 1381 جهت دیدار مردمی ایشان به سیستان و بلوچستان داشته است. کتاب نثر روان، بی تکلف و صمیمانه ای دارد. امیرخانی تلاش می کند علی رغم ارادتی که به رهبری دارد، تا حدودی هم از منظر یک ناظر بیرونی به اتفاقات سفر نگاه کند. اما به گمان من در جاهایی از کتاب و در مورد برخی اتفاقات سفر، مانند تعجبش از رفتار فرزندان رهبری و همسرانشان در بازار چابهار کمی تصنعی می شود. نمی دانم شاید من حساسیت بیش از اندازه دارم! ولی در مجموع، به نظرم در روایت اتفاقات سفر، بین منظر یک ناظر بیرونی و کسی که تعلق خاطری به رهبرش دارد، خوب جمع کرده است و توی چشم نمی زند. از میان اتفاقاتی که امیرخانی از سفر ده روزه اش با "ره بر" روایت می کند دو تایش را دوست داشتم: یکی دیدار رهبری از تپه نور الشهدای زاهدان و دیگری دیدار ایشان از خانه ای که قبل از انقلاب، هنگام تبعید آنجا سکونت داشتند.
«آقا نگاهی به مقبره می کند. ناگهان شروع می کند به بالا آمدن. بالا آمدن تعبیر درستی نیست. شروع می کند به تندی به سمت قله گام برداشتن، چیزی نزدیک به دویدن. سردار پله ها را نشان می دهد. اما آقا از مسیر مستقیم به سمت مقبره می آید... مسؤولان یکی یکی جا می مانند. حتا یکی از محافظان نیز. از جمله همان که عصای آقا دستش است... یکی از محافظ ها سعی می کند دور و بر آقا باشد که اگر پایش بلغزد او را بگیرد. اما آقا از او سریع تر صعود می کند. محافظ یک حجم خیالی را بغل زده است و دنبال آقا می دود. کم کم مسؤولان فربه و همراهان تنبل از بقیه عقب می افتند. جا می مانند و می ایستند تا نفس تازه کنند و آقا هم چنان به سرعت بالا می آیند... مؤمن در هیچ چارچوبی نمی گنجد.

این یعنی آزمون مسؤولان. من اگر بودم، هر مسؤولی را که از صعود به تپه بازمی ماند، از کار برکنار می کردم. این یعنی آزمون انقلاب اسلامی. مسؤولان فربه به کار نمی آیند. یقین دارم که امام هم اگر بود، به همین سرعت از تپه ی نورالشهدا بالا می رفت، بی توجه به دکتر عارفی و قلب و... این آزمون انقلاب اسلامی است!» (ص97-96)

پ.ن: سفارش می کنم آنهایی که این روزها هر چه از دهانشان درمی آید به رهبری نسبت می دهند نگاهی هم به این کتاب بیاندازند. باور کنید به جایی برنمی خورد!

مرتبط:
1.
آن چه در وب راجع به داستان سيستان نگاشته‌اند!
2. ناصر ارمنی
3. بی وتن


نظرات (9)

سفرنامه نوروز 89 : به جای مقدمه
1389/01/06 ساعت 11:59:47
اگر بگویم خانواده ما، مارکوپولوی ایران است بیراه نگفته ام. هربار در یک شهر، رحل اقامت می گزینیم: شیراز، تهران، کاشان و اینبار هم نطنز. اینکه شهر بعدی کجا باشد خدا می داند. احتمالاً ما به همشهریمان سعدی بیشتر رفته ایم تا حافظ. به هر حال اگر این خانه به دوشی هیچ نفعی نداشته باشد، همینکه فرصتی را برای گشت و گذار مهیا می کند خودش موهبتی ست. پیش تر قول کاشان گردی را داده بودم اما به دلایلی محقق نشد. اما اینبار دیگر پیشاپیش قول ندادم و عمل کردم. قصد دارم در چند پست، گزارشی تصویری را -احیاناً همراه با توضیحاتی- از مکان های دیدنی نطنز و اطراف آن ارائه کنم.

پ.ن1: مطلع شدم آیت الله حاج سید احمد جبرئیل، معروف به همدم مرحوم آیت الله العظمی بهجت(ره) اندکی پیش از تحویل سال جدید، دارفانی را وداع گفته اند. گویا ایشان نتوانستند دوری همدم خویش را بیش از این تاب بیاورند. هیچگاه سفر به قم و نمازی را که کنار مرحوم جبرئیل(ره) در مسجد مرحوم بهجت(ره) بجا آوردم فراموش نخواهم کرد. چهره ای مهربان و نگاهی نافذ داشت. نمی دانم چه حکمتی داشت دیدار هردوی ایشان. دیداری که همزمان اولین و آخرین بار بود. دیداری که مدتش به کوتاهی هشت رکعت نماز ظهر و عصر(تازه آنهم شکسته) بود اما لذت و اثرش به بلندی یک عمر است! خداوند هر دو عزیز را میهمان همیشگی اباعبدالله (ع) کند. اگرچه این بزرگان نیازی به دعای امثال من ندارند.
پ.ن2: فاتحه ای را به روح مرحوم آیت الله بهجت(ره) و مرحوم آیت الله سید احمد جبرئیل(ره) تقدیم کنید.

نظرات (0)

تبريك سال نو!
1388/12/29 ساعت 22:12:34

 بسم الله الرحمن الرحیم

یا مقلب القلوب و الابصار* یا مدبر الیل و النهار* یا محول الحول و الأحوال* حول حالنا الی احسن الحال

سال جدید را خدمت همه دوستان و مخاطبان گرامی تبریک عرض می کنم و خالصانه امیدوارم سالی سرشار از بندگي عالمانه تر و خاضعانه تر را پیش رو داشته باشید.

 

عید است ولی بدون او غم داریم

عاشق شده ایم و عشق را کم داریم

ای کاش که این عید ظهورش برسد

اینگونه هزار عید با هم داریم


اللهم کن لوليک الحجة ابن الحسن* صلواتک عليه و علي آبائه* في هذه الساعة و في کل ساعة* وليا و حافظا* و قائدا و ناصرا* و دليلا و عينا* حتي تسکنه ارضک طوعا* و تمتعه فيها طويلا

 

التماس دعا


نظرات (8)

نيمه غايب
1388/12/27 ساعت 12:42:37
 "نيمه غايب" احتمالاً آخرين كتابي خواهد بود كه در سال 88 خوانده ام! این کتاب در سال ۱۳۷۸ برندهٔ اولین دوره جایزهٔ مهرگان ادب به عنوان بهترین رمان سال و در سال ۱۳۸۱ برنده جايزه يلدا شده ‌است.
«دستمايه رمان "نيمه غايب" زندگي پنج تن از نسل جوان و جواني پشت سر گذاشته ي امروز، در دانشگاه و ميانه كشاكش هاي سالهاي دهه شصت است. به خاطر قرار گرفتن در اين موقعيت تاريخي است كه عشق براي آنان نه فقط مواجهه با تنگناهاي بيروني، كه روردررو شدن با درون و گذشته خود نيز هست. آن ها چه در خانواده اي سنتي در تهران يزرگ شده باشند يا در باغ ها و شاليزارهاي شمال، در خيابان هاي نيويورك غريبه گي را تجربه كرده باشند، يا معلق ميان دوست داشتن ها در سفر مدام بوده باشند، و يا حتي اگر كودكي هايشان را خود مادري كرده باشند، همگي سرگشته ي جستجوي نيمه غائب خويشند.» (برگرفته از پشت جلد كتاب)
به نظرم نويسنده به خوبي توانسته بود تا حس غربت و غريبه گي -كه ويژگي انسانهايي است كه به دنبال نيمه غايب و گمشده خويش هستند- را در تار و پود داستان و شخصيت هايش تزريق كند. بدون اينكه اين حس، تصنعي به نظر بيايد و از قاب داستان بيرون بزند. آنچنان بروز و نمود اين حس در كتاب قوي ست كه اگر يادمان برود اين فقط يك رمان است، دچار نوعي حالت افسردگي نيز خواهيم شد. در هر صورت ،به گمانم، نويسنده موفق شده است تا آنچه را كه قصد داشته به قلم بياورد و خواننده را مسحور فضاي داستان و اتفاقات آن كند. از ديگر ويژگيهاي اين رمان اين است كه نويسنده با درون نگري همدلانه و متبحرانه خويش، زمانيكه داستان را از زبان هر كدام از كاراكترهاي آن به پيش مي برد، نقش خود را در روايت داستان بسيار كمرنگ و پنهان مي كند. بطوريكه خواننده، اصلاً يادش مي رود كه اين ماجرا به قلم يك راوي كه همان نويسنده باشد روايت مي شود. گويي كه هر كدام از كاراكترهاي داستان، خود نويسنده داستان خويش هستند و اين كتاب، رماني است كه چند نويسنده و راوي دارد! اما با همه قوت هاي داستان، تصور مي كنم اين رمان يك ضعف بزرگ و غيرقابل اغماض دارد. و آن اينكه علي رغم روي دادن اتفاقات در دهه 60، خواننده هيچ حسي از قرارگرفتن در اين برهه زماني و شرايط اجتماعي و فرهنگي آن نمي كند. به نظرم اگر نويسنده كمي بيشتر به مهمترين تحولات و اتفاقات سياسي و اجتماعي اين دهه(مثلاً جنگ تحميلي) مي پرداخت، از اين جهت توفيق بيشتري مي يافت.
نمي دانم! ولي شايد يكي از نقاط ضعف همه رمانهاي روشنفكري اين باشد كه به راحتي از كنار تحولات و اتفاق هايي كه مورد پسندشان نيست عبور مي كنند. اين اشتباه تاريخي جريان روشنفكري در ايران در همه عرصه ها حتي ادبيات نيز صادق است! البته جريان مقابل هم، كم از اين اشتباهات ندارد. به هر حال همه ما اين نكته كليدي را بايد به ذهن بسپاريم كه واقعيت ها و تحولات تاريخي و اجتماعي نه به پسند ما خلق مي شوند، نه به پسند ما طرد مي شوند اگرچه به پسند ما روايت مي شوند! 

مرتبط:
1. براي آشنايي با حسين سناپور(نويسنده رمان) به اينجا مراجعه كنيد.
2. اينجا هم وبلاگ شخصي حسين سناپور است.


نظرات (1)

<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > آخر >>



عضويت

Powered by WebGozar