"مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد" 

                                                         دکتر علی شریعتی

نقطه سر خط !
۰۱ مرداد ۱۳۸۸
آری اینچنین است برادر! (4)

این یادداشت پاسخی است به یادداشت "بسته پیشنهادی" که در ادامه گفتگوی من و مرتضی نگاشته شده است.

1. زمانیکه یادداشت "علیه تردید" را نوشتی گمان کردم غیر مستقیم به موضع کسانی مانند من در حوادث اخیر اشاره داری؛ لذا تلاش کردم تا در یادداشت "آری اینچنین است برادر!" پاسخی به تو بدهم. در یادداشت دومت با عنوان "آقا! خانم! دنیا از پنجره شما چه شکلی است؟" توضیح دادی که اگرچه ممکن است موضع من را قبول نداشته باشی اما روی سخن تو در یادداشت اولت با کسانی بوده است که جزء مذبذبین(تردید کنندگان) هستند. تا اینجا بحثی نیست؛ چون سوء تفاهمی پیش آمد اما فوراً برطرف شد. حال ادامه گفتگو و رد و بدل شدن 4 یادداشت دیگر به چه منظوری بوده است؟ من تصور می کردم روال "طبیعی" ادامه گفتگوی ما بر مبنای موضع من و تو پیرامون حوادث اخیر و نهایتاً استدلال های مربوط به آن خواهد بود و اساساً با همین پیش فرض نیز گفتگو را ادامه دادم. اما اکنون در کمال تعجب می گویی که تو اصلاً در مسیر نبوده ای و نمی خواستی که باشی و روی سخن تو کسانی بوده اند که موضعی پیرامون حوادث اخیر نداشته اند. لذا با این رویکرد، کسانی چون من که در مسیر بوده و موضعی را انتخاب کرده اند روی سخن تو نبوده اند! اتقاقاً حدس می زنم مخاطبین و خوانندگانی که مانند حقیر، روال "طبیعی" ادامه گفتگوی ما را مطابق با آنچه که گفتم می پنداشته اند با این ابهام مواجه شده اند که چرا تو موضعت را بطور واضح و روشن تبیین نمی کنی؟ مرتضای عزیز! اینکه چرا بعد از یادداشت دومت وارد بحث اصلی مان و موضع خویش در حوادث اخیر نشده ای برایم کمی عجیب است اما اگر بگویی که نمی خواستی چون ورود به آنرا مترادف با درگیری سیاسی و گرفتاری در دام کلیشه های رایج می دانسته ای باید به تو بگویم که من هم چنین خواسته ای نداشتم و ندارم و باز هم می گویم "هنر" ما این است پیرامون موضع مان بحث کنیم اما دائماً گفتگو را بازبینی و کنترل کنیم تا از مسیر اصلی منحرف نشود. ممکن است بگویی چگونه؟ می گویم با همان توصیه هایی که در انتهای یادداشت آخرت کردی! به هر حال ماهیت "گفتگو" همین است که گاهی به بن بست می خورد، گاهی بر اساس سوء تفاهمی ادامه پیدا می کند و ...! نباید از اینها هراس داشت.

پ.ن: مرتضی درباره رویکردش در این گفنگو در یادداشتی با عنوان "ساندویچ حقیقت" نوضیحاتی داده است که خواندنش خالی از لطف نیست.

بعد از نوشت: قبل از منتشر کردن این یادداشت، مرتضی با من تماس گرفت و راجع به برخی سوء تفاهم ها و ایرادات گفتگو صحبت کردیم. گویا مرتضی با پیشنهاد من موافق نیست و بر سر چگونگی ادامه گفتگو با من اختلاف نظر دارد که از یادداشت هایمان کاملاً هویداست. لذا قرار شد تا ضمن منتشر کردن این یادداشت، فکری بکنیم که چگونه و بر محور چه پرسش و موضوعی گفتگو را ادامه بدهیم. لذا از مخاطبان و تعقیب کنندگان این گفتگو تقاضا می کنم اگر پیشنهادی دارند بگویند تا ضمن خارج شدن از این بن بست، همه بتوانیم از ادامه این گفتگو بهره ببریم. انشاءالله!

نظرات (2)

ادامه مطلب ...
هر حجابی فتنه نیست...
۲۸ تير ۱۳۸۸
آری اینچنین است برادر! (3)

این یادداشت در ادامه گفتگوی من و مرتضی، پاسخی است به یادداشت سوم او با عنوان "هنوز حلاج ها بر سر دارند..." . ضمناً می توانید لینک بخش های پیشین گفتگو را نیز در انتهای همین پست ببینید.

1. شخصاً مایل نیستم که مایا(حجاب) را مترادف با "فتنه" بدانم؛ چون قائل نیستم که هر حجابی درباره حقیقت معنای فتنه را می دهد. اتفاقاً همینجا نقطه عزیمت من برای مطرح کردن معنای خاص از مفهوم "فتنه" است. ممکن است مفهوم "فتنه" معانی و کاربردهای متفاوتی داشته باشد و در هر زمینه ای معنای خاص خود را ارائه کند. اما آنچه که من درباره حوادث اخیر از این مفهوم مراد می کردم نوعی خاص از آمیختگی حق و باطل بود. یعنی حتی هر آمیختگی حق و باطلی را مترادف "فتنه" به معنای خاص آن نمی دانم. بگذار مثال ساده ای بزنم که البته می توان در آن مناقشه کرد. بسیار دیده ایم که آمیختگی برخی مواد مانند آب و روغن بصورتی است که با قرارگیری یک مرز مشخص می توان کاملاً آنها را از یکدیگر تمیز داده و جدا کرد. اما آمیختگی برخی دیگر از مواد مانند آب و شکر بصورتی است که کاملاً با یکدیگر ترکیب شده و مرزی برای تمییز و جدا کردن میان آنها -دست کم به ظاهر- وجود ندارد. با این مثال ساده می خواهم بگویم آمیختگی حق و باطلی که من به مثابه عنصر تقویم کننده شرایط فتنه از آن نام می برم از قسم دوم است. با این توضیح، معتقدم ادعاهای حق و باطل طرفین ماجرا در حوادث اخیر به قسم دوم در هم فرو رفته اند که همین مسئله، کار را پیچیده و دشوار می کند. لذا تصور می کنم با این رویکرد، طرفداری از یک طرف ماجرا صرفاً اختلافات را بیشتر دامن می زند و دقیقاً در همین مقام، من سخن از "جستجوی راه سوم" گفتم. پس بطور خلاصه درباره معنای خاص مفهوم "فتنه" باید بگویم که اولاً مهمترین عنصر تقویم کننده شرایط فتنه را آمیختگی حق و باطل می دانم ثانیاً آن نوع از آمیختگی حق و باطل را فتنه می دانم که حق و باطل به گونه ای ممزوج شده باشند که نتوان به راحتی میان آنها تمیز داد.

مرتبط:
1. "علیه تردید" (یادداشت نخست مرتضی) - "آری اینچنین است برادر!" (یادداشت نخست من)
2. " آقا! خانم! دنیا از پنجره شما چه شکلی است؟" (یادداشت دوم مرتضی) - "در جستجوی راه سوم!" (یادداشت دوم من)
3. "هنوز حلاج ها بر سر دارند..." (یادداشت سوم مرتضی)

نظرات (1)

ادامه مطلب ...
به یاد پدر: بیست و هشتمین سالروز پروازت مبارک!
۲۴ تير ۱۳۸۸
1

1. برای بسیاری از فرزندان شهدا که پدر را پیش از تولد و یا در عنفوان کودکی از دست داده اند، معمولاً یاد پدر جز از طریق فیلم، عکس، صدا، نوشته و ... حاصل نمی شود. من هم مجبورم با همین ها سر کنم. سخت است اما چه می توان کرد؟ این هم قسمت ما بود که هنوز بیست روز از تولدمان نگذشته باید داغدار پدر می شدیم. با تقدیر خداوند نمی توان جنگید. امیدوارم اگر در این دنیا پدر را ندیدم شفاعتش آن دنیا نصیبم شود. نمی دانم چه کرده بود که شهادتش باید در روز قدر یعنی بیست و سوم ماه مبارک رمضان اتفاق می افتاد؟! خلاصه هر چه بود خوشا به سعادتش!
2. زمانیکه در مقطع راهنمایی تحصیل می کردم یک روز معلم تربیتی مان جناب آقای محسن شیخ علیان که بسیار از او آموخته ام گفت هر کسی که از خانواده شهداست عکسی از شهیدشان بیاورد تا در مراسم زیارت عاشورای هفتگی مدرسه یادی از آنها شود. من هم عکسی از پدر قاب کردم و به مدرسه بردم. وقتی عکس را به معلممان دادم گفت عجب برادر خوش چهره ای داشتی. به ایشان گفتم این عکس پدرم است نه برادرم. کمی باورش برای او سخت بود. راستش آنقدر پدرم جوان بود که معلم ما نمی توانست تصور کند که این عکس متعلق به پدرم است. آخر، جوان بیست و یک ساله مگر چه از این دنیا کم داشت که جانش را کف دستش می گذارد و حتی بعد از مجروح شدن دوباره به جبهه بازمی گردد؟ آری بیست و یکسال! یعنی شش یا هفت سال از سن کنونی من کوچکتر!
3. الهی من به قربان یک قطره از خون کفنت که اینگونه در آن غلطیده ای! الهی من به فدای این چهره مظلوم و آرام که خدا فقط می داند روحش به کجا پرواز کرده است! پدرم چرا موهای سر و صورتت به هم ریخته؟ کاش خودم بودم و با دستان کوچکم شانه اش می کردم! پدرم می دانی همیشه دوستان و معلمان نام فامیلم را جابجا می گفتند؟ الهی جانم به قربانت انگار فامیل تو را هم بر این مقوا جابجا نوشته اند! پدرم تو در عکسهایت خیلی خوش تیپ بودی چرا کسی لباسهایت را مرتب نکرده؟ پدرم جواب این خون ها را چگونه باید بدهم؟ کمکم می کنی؟ من که از این پاسخگویی بر نمی آیم! پدرم چرا به خوابم نمی آیی؟ پدرم این روزها سخت است با جوانی هم سن و سال خودم از تو سخن بگویم! این روزها حتی برخی فرزندان شهدا پدرانشان را آنچنان پنهان می کنند که مبادا کسی بو ببرد پدرشان شهید شده است! عزیز دلم بگو چه شده است؟ بگو به کجا می رویم؟ پدر نازنینم این روزها یاد شما برای دیگران غم و غصه است! چرا؟ پدرم این روزها دلم خون است! دلم شکسته است! حواست به من هست؟ پدرم می دانی اکنون که این سطور را می نویسم گریه امانم را بریده است؟ چرا؟ چرا نمی توانم بدون گریه بنویسم؟ مگر این عکس چه می گوید؟ پدرم به من امیدی هست؟ آخر تو خودت نامم را امید گذاشتی! پدرم ببخشید روز پدر جز فاتحه هدیه دیگری ندارم که به تو بدهم! اگر بودی هم چیزی نداشتم که بدهم مگر بوسه ای که داغ این بیست و هشت سال را از جانم بگیرد! پدر حرفها بسیار است و خیلی هایش خودمانی! قول می دهی یک روز خودمانی با هم حرف بزنیم؟! ببخشید اینگونه می گویم اما تو به من بدهکاری پدر! بیست و هشت سال است که بدهکاری عزیزم! پدرم این روزها اگر کمی به خدا فقط کمی ظواهر دین را رعایت کنیم کسی دیگر دوستمان ندارد حتی اگر همه وجودمان را برایش بگذاریم! پدر وفادار بودن این روزها خیلی سخت است! پدر سرت را درد آوردم! بابت پراکنده گویی هایم مرا ببخش! بخواب عزیزم بخواب که خواب تو هزاران بار از بیداری ما هوشیارانه تر است!

پ.ن1: برای شادی روح شهید احمدرضا باقرپور شیرازی فاتحه ای را قرائت کنید.
پ.ن2: پست "به یاد پدر" امسال را تقدیم می کنم به همه فرزندان شهیدی که امروز پدرشان را از دست داده اند.

مرتبط:
1. به یاد پدر: شهید احمدرضا باقرپورشیرازی

نظرات (17)

کوچکی و بزرگی آدمها!
۱۹ تير ۱۳۸۸
سال اول و دوم دبیرستان دوستی داشتم به نام پیام ترکیان که امیدوارم هرجا هست در پناه امام عصر(عج) موفق باشد. پیام بعدها دانشجوی شریف شد و طبق آخرین خبری که از او دارم اکنون در بلاد کفر(آمریکا)! در حال تحصیل است. من و پیام دوستان بسیار صمیمی بودیم بطوریکه هرگاه معلمان یا دوستان مان می خواستند خبری از هر کدام ما داشته باشند اولین کاری که می کردند این بود که سراغ مان را از دیگری می گرفتند. پیام به قرائت قرآن علاقه زیادی داشت و از آنجایی که من بطور حرفه ای فعالیت قرآنی داشتم لذا از من خواست که کمکش کنم. به همین خاطر قرار گذاشتیم در هفته، گاهی اوقات که از مدرسه فارغ می شویم یا روز تعطیلی را در پیش داریم به جایی برویم و من هرآنچه را که در این زمینه فراگرفته ام به او آموزش بدهم. یکی از آنروزها که برای آموزش به پارک لاله رفته بودیم پیام حرف جالب و عجیبی به من زد که اگرچه در آن سن و سال خیلی به آن فکر نکردم اما هیچگاه از ذهنم پاک نشد.
آنروز پیام به من گفت: بعضی آدمها از دور و زمانیکه هنوز به آنها نزدیک نشده ای بزرگ به نظر می آیند اما وقتی بطور نزدیک و صمیمانه تری با آنها معاشرت می کنی می بینی برخلاف تصورت بسیار کوچک هستند. از طرف دیگر، بعضی آدمها از دور و زمانیکه هنوز به آنها نزدیک نشده ای کوچک به چشم می آیند اما وقتی رابطه نزدیک و صمیمانه تری با آنها برقرار می کنی می بینی بر خلاف تصورت انسانهای بزرگی هستند. بعد پیام ادامه داد که تو از دسته اولی. راستش آنروز از دست پیام دلگیر شدم اما به روی خودم نیاوردم ولی با اینحال هیچگاه حرف او از یادم نرفت.

پ.ن: کاش آنروز به حرف پیام بیشتر می اندیشیدم! اما چه کنیم که گاهی اوقات برخی حرفها را باید غبار زمان بگیرد تا در وقتش از صندوقچه ذهن مان بیرون بیاید و تأثیر خود را بگذارد!

نظرات (10)

دستور زبان عشق
۱۰ تير ۱۳۸۸
دست عشق از دامن دل دور باد!    
می توان آیا به دل دستور داد؟

می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را
بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد

پ.ن1: شعر "دستور زیان عشق" برگرفته از کتابی به همین نام(ص 35) اثر مرحوم استاد قیصر امین پور(ره)
پ.ن2: فاتحه ای را نثار روح مرحوم قیصر امین پور(ره) قرائت کنید.

نظرات (8)

<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > آخر >>



عضويت

Powered by WebGozar