"مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد" 

                                                         دکتر علی شریعتی

همنوايي شبانه اركستر چوبها
1389/01/23 ساعت 10:38:14

hamnavaei_6

"همنوايي شبانه اركستر چوبها" رماني از رضا قاسمي است كه به تازگي خوانده ام. اين رمان، اولين بار توسط  نشر كتاب در سال 1996 در آمريكا منتشر شد و بعدها در ايران اجازه انتشار پيدا كرد. ضمناً اين كتاب، برنده جايزه بهترين رمان اول سال بنياد گلشيري، رمان تحسين شده سال 1380 جايزه مهرگان ادب و نيز برنده بهترين رمان سال 1380 منتقدين مطبوعات است.

داستان اين كتاب، از زبان يك روشنفكر ايراني روايت مي شود كه به قول خودش براي فرار از وضعيت نابسامان جامعه اش به كشور فرانسه مهاجرت كرده است و در اتاق زيرشيرواني ساختماني در پاريس زندگي مي كند، كه ساكنانش را چند فرانسوي و ايراني ديگر تشكيل داده اند. كل داستان، حركت ماهرانه نويسنده، ميان مرز واقعيت و خيال است كه در همان ساختمان كذايي اتفاق مي افتد. اگرچه ريتم داستان كند و استعاره ها و كنايه هاي نويسنده، كمي ديرياب و دير فهم است، اما با اينحال، بسيار خواندني و تأثيرگذار مي باشد.

با عرض پوزش از مخاطبان ارجمند اين كلبه كوچك(بويژه خواهران گرامي) مي خواهم متن منتخبي را از كتاب نقل قول كنم كه شايد كمي غيرمتعارف باشد. اما آنقدر گويا و پردلالت است كه حيفم آمد آنرا بيان نكنم. اميدوارم حمل بر جسارت و گستاخي بنده نكنيد!

 

"تاريخچه ي اختراع زن مدرن ايراني بي شباهت به تاريخچه ي اختراع اتومبيل نيست. با اين تفاوت كه اتومبيل كالسكه اي بود كه اول محتوايش عوض شده بود(يعني اسب هايش را برداشته به جاي آن موتور گذاشته بودند) و بعد كم كم شكلش متناسب اين محتوا شده بود و زن مدرن ايراني اول شكلش عوض شده بود و بعد، كه به دنبال محتواي مناسبي افتاده بود، كار بيخ پيدا كرده بود. (اختراع زن سنتي هم، كه بعدها به همين شيوه صورت گرفت، كارش بيخ كمتري پيدا نكرد). اين طور بود كه هر كس، به تناسب امكانات و ذائقه ي شخصي، از ذهنيت زن سنتي و مطالبات زن مدرن تركيبي ساخته بود كه دامنه ي تغييراتش، گاه، از چادر بود تا ميني ژوپ. مي خواست در همه ي تصميم ها شريك باشد اما همه مسئوليت ها را از مردش مي خواست. مي خواست شخصيتش در نظر ديگران جلوه كند نه جنسيتش اما با جاذبه هاي زنانه اش به ميدان مي آمد. ميني ژوپ مي پوشيد تا پاهايش را به نمايش بگذارد اما، اگر كسي به او چيزي مي گفت، از بي چشم و رويي مردم شكايت مي كرد. طالب شركت پاياپاي مرد در امور خانه بود اما در همان حال مردي را كه به اين اشتراك تن مي داد ضعيف و بي شخصيت قلمداد مي كرد. خواستار اظهار نظر در مباحث جدي بود اما براي داشتن يك نقطه نظر جدي كوششي نمي كرد. از زندگي زناشويي اش ناراضي بود اما نه شهامت جدا شدن داشت، نه خيانت. به برابري جنسي و ارضاي متقابل اعتقاد داشت اما، وقتي كار به جدايي مي كشيد، به جواني اش كه بي خود و بي جهت پاي ديگري حرام شده بود تأسف مي خورد." (ص91-90)

 

راستش را بخواهيد وقتي فراز فوق را خواندم به شدت ياد برخي از فمنيست هاي دو آتشه ي ايراني افتادم  كه عجيب گوياي حالشان است. البته با كمي دقت و توجه درمي يابيم كه اين ذكر مصيبت، با اندكي تغيير در مورد "روشنفكر مدرن ايراني"، "دانشگاه مدرن ايراني"، "فوتبال مدرن ايراني" و "هر چيز مدرن ايراني ديگر" مصداق دارد! بلافاصله -همصدا با نويسنده- بايد اضافه كنم كه باوجود برخي اختلافات، در مورد نمونه هاي سنتي هم وضع به همين منوال است!

 

پ.ن1: وب سايت رضا قاسمي (نويسنده كتاب)

پ.ن2: برخي نقدهاي منتشر شده به كتاب را مي توانيد در اينجا ببينيد.


نظرات (4)

راز نو
1389/01/20 ساعت 11:57:11
gh413183

همانطور كه با عجله از درب ورودي دانشكده داخل مي شوم و از راهرو عبور مي كنم، ناگاه قدم هايم سست مي شود. برمي گردم و بار ديگر به پوستر نگاه مي كنم. نوشته است: "هفدهمين سالگرد شهادت سيد مرتضي آويني". هفده سال؟! چه زود گدشت! باورم نمي شود. از بچه ها مي پرسم واقعاً هفده سال گذشته است؟! و همه از تعجب من حيرت مي كنند! ناخودآگاه ياد آنروزهايي مي افتم كه وقتي برنامه "روايت فتح" پخش مي شد به هر بهانه اي كانال تلوزيون را عوض مي كردم. آخر! شروع شدن برنامه همانا و تا پايان، برنامه اشك ريختن مادر همانا! حالا معني آن جمله را كه عليرضا قزوه مي گفت: " اي دست و زبان شهدا، هيچ زباني/ چون حنجره ات داغ مرا تازه نمي كرد" مي فهمم!

اي يكه سوار شرف، اي مردتر از مرد!

بالايي من! روح تو در خاك چه مي كرد؟


مي گفت برو، عشق چنين گفت كه بشتاب

مي گفت بمان، عقل چنين گفت كه برگرد


ديروز يكي بوديم با هم، ولي امروز

تو نورتر از نوري و من گرد تر از گرد


يك روز اگر از من و عشق تو بپرسند

پيغمبرتان كيست، بگو درد، بگو درد


اي سرخ تر از سرخ! بخوان سبز تر از سبز

آن سوي، درختان همه زردند، همه زرد


اي دست و زبان شهدا، هيچ زباني

چون حنجره ات داغ مرا تازه نمي كرد


پ.ن1: فاتحه اي را به روح سيد شهيدان اهل قلم و نيز شهيد سعيد يزدان پرست هديه كنيد.

پ.ن2: شعر فوق با نام "راز نو" از عليرضا قزوه است.


نظرات (4)

علم به روايت پاپر
1389/01/19 ساعت 09:48:20
به اين فراز عجيب و در عين حال تأمل برانگيز كارل ريموند پاپر(فيلسوف علم معاصر) خوب دقت كنيد:

"علم بر هيچ بنياد مستحكمي بنا نشده است. ساختار تهورآميز نظريه هايش، به تعبيري، بر باتلاقي برافراشته شده است، و مانند يك ساختمان بر ستونهايي استوار است. ستونها از بالا به پايين در باتلاق فرو رانده مي شوند، اما نه به سوي يك بستر طبيعي يا بستري معين و معلوم. و اگر ما از فرو راندن عميقتر ستونها دست باز مي داريم بدين دليل نيست كه به بستر رصيني رسيده ايم. ما فقط هنگامي توقف مي كنيم كه مطمئن شويم ستونها براي تحمل ساختار به قدر كافي محكم هستند، لااقل عجالتاً." (1)

شايد پس از خواندن اين فراز، اين پرسش به ذهن ما خطور كند: چطور پاپر، كه به عنوان اسطوره دفاع از معرفت علمي شناخته مي شود چنين سخني را بر زبان مي راند؟ به عبارت ديگر، چرا با وجود تفطن پاپر به متزلزل بودن بنياد معرفت علمي، وي همچنان از آن دفاع مي كند و به دنبال معرفتي جايگزين نمي رود؟ توجه كنيد كه پاپر اين سخن را در كتاب "منطق اكتشافات علمي"(1959) گفته است.(2) يعني مدتها قبل از اينكه نظريه پارادايمي تامس كون با انتشار كتاب "ساختار انقلابات علمي"(1962) سكان چنين رويكردي به علم را به دست بگيرد! 
به گمان من مي توان به پرسش مذكور چنين پاسخ داد: اولاً اينكه، بعد از ظهور انقلاب علمي قرن هفدهم و مواجهه اصحاب كليسا و علم
(Science) كه نهايتاً به نفع عالمان به پايان رسيد و نيز با شكل گيري نهضت روشنفكري قرن هجدهم(The Enlightenment Movement) كه يكي از اركان آن معرفي علم به مثابه نمونه كامل و اصيل معرفت و طرد معارف ديگر بويژه معرفت ديني بود؛ در عميق ترين لايه هاي ذهن و وجود انسان مدرن(چه عالم و چه غيرعالم) تعلق به علم(Science) به عنوان تنها معرفت معنابخش به اين جهان( اعم از طبيعي و انساني) و هر آنچه كه در آن مي گذرد، جاي گرفت. شايد به دليل همين تعلق ديرينه و ريشه دار، حتي تفطن به متزلزل بودن معرفت علمي پس از چند قرن براي فيلسوفي چون پاپر -و بسياري از معاصران وي- راهي را براي دست كشيدن از آن ايده بنياني پيرامون علم فراهم نكرد؛ اگرچه تا حدودي آنها را متواضع تر كرد. به بيان ديگر، به نظر مي رسد بسياري از فيلسوفان و عالمان هم روزگار پاپر و از جمله خود او، نسبت به علم، احساسي دو گانه و به زعم ما تناقض آميز داشته اند. از طرفي آرام آرام به بصيرتي كه در فراز فوق به آن اشاره شد، آگاهي يافته و به آن متمايل مي شدند و لذا آن تعلق ديرينه و ريشه دار سست تر مي شد؛ اما از سوي ديگر چون هنوز دل در گرو علم داشتند و بديلي را براي خروج از آن ايده متصور نبودند در حالتي چنين تناقض گونه، گرفتار شده بودند. شايد اين وضعيت، مثال كسي باشد كه با وجود اينكه مي داند خانه اي را كه پس از سالها رنج و مشقت براي خود دست و پا كرده در حال فروريختن است اما به سبب علاقه وافرش به آن و نيز نبود خانه اي جايگرين براي سكني گزيدن، كماكان در آنجا بيتوته مي كند. با اينحال، فيلسوفان و عالماني هم بودند كه راه ديگري در پيش گرفتند و در صدد ساخت خانه اي جديد برآمدند كه شرح آن در اين مجال نمي گنجد.

دوم اينكه، دقيقاً به علت ظهور و بروز تعلقات يادشده، هيچ ضرورت منطقي و -از آن بنياني تر- غير منطقي ميان آگاهي از بنياد متزلزل معرفت علمي و طرد آن بواسطه چنين تزلزلي وجود ندارد. به عبارت ديگر، فيلسوف و يا غير فيلسوفي مي تواند به دليل داشتن برخي تعلقات به متزلزل بودن معرفت علمي معتقد باشد اما در عين حال، به دليل داشتن برخي تعلقات ديگر كماكان دل در گرو علم داشته باشد و آنرا يگانه معرفت معنابخش هستي اش بداند. در واقع، ملازم نبودن ايندو به هيچوجه تناقض آميز نيست بلكه تناقض آميز به نظر آمدن چنين چيزي بواسطه عدم درك اين نكته است كه "تعلقات انساني" و به تبع، چيزهايي كه مولود و محصول آنها هستند هيچگاه خود را در چارچوب هيچ ضرورتي، چه منطقي و چه غيرمنطقي، محدود و گرفتار نمي سازند! 

پ.ن1: زيباكلام، سعيد، "تلقي نوين از علم"، دانشگاه انقلاب، شماره 104، 1373، ص157-156.
پ.ن2: منطق اكتشافات علمي در سال 1934 به زبان آلماني منتشر گرديد اما در سال 1959 به انگليسي ترجمه شد.

نظرات (0)

سفرنامه نوروز 89: ابيانه
1389/01/15 ساعت 20:49:04

ابيانه زيباتر از آن چيزي بود كه گمان مي كردم! آنقدر ديدني كه نمي دانستم نگاه دوربين را به كجا بياندازم. به هر سمت و سو كه نظري مي انداختم احساس مي كردم استعداد خوبي براي ثبت شدن دارد. خلاصه آنقدر عكس گرفتم كه صداي اهل خانه را درآوردم! اگر كسي از بين شما روستاي ابيانه را نديده باشد نصف عمرش برفناست. به هر حال از ما گفتن بود و انشاءالله از شما شنيدن!

حدس مي زنم ما دو شهرك سينمايي داريم: يكي تهران قديم(يا همان غزالي) و دوم شهرك دفاع مقدس. بي اغراق روستاي تاريخي ابيانه قابليت شهرك سينمايي شدن را دارد. فقط محتاج كمي توجه و جسارت مسئولان است. نكته جالب توجه در بازديد از مكان هاي تاريخي مثل ابيانه، اردستان و ...  تنها اوج بي ذوقي و كج سليقگي سازمان ميراث فرهنگي و نهادهاي مسئول اماكن تاريخي و فرهنگي ست. اين تصاوير را از ميان عكس هاي بسيار انتخاب كردم. ببخشيد اگر كمي زياد است؛ اما به ديدنش مي ارزد!



ورودي روستا


استقبال بي نظير مردم

dsc06497



dsc06535









dsc06504
پيرزن دوست داشتني كه عكس گرفتن از او 2000 تومان آب خورد!

dsc06506


امامزاده ابيانه: مدفن دو تن از فرزندان امام موسي كاظم(ع)


ضريح امامزاده ابيانه

dsc06516
ستارگاني كه در صحن امامزاده مي درخشند!



dsc06527
اين پارچه نوشته هم در صحن امامزاده از عجايب روزگار بود!




يك فكر اقتصادي: فروش آش در كنار امامزاده توسط يك فرد بومي!


حسينيه ابيانه


باورتان ميشود در روستا و آيفون تصويري؟!



















dsc02440
آب انبار









نظرات (2)

ايرانيها چه رؤيايي در سر دارند؟
1389/01/12 ساعت 21:44:33
 امروز كتاب "ايرانيها چه رؤيايي در سر دارند؟" را خواندم. نكته جالب هم اينكه خواندن اين كتاب، بدون هيچ برنامه ريزي از پيش تعيين شده اي مقارن شد با روز جمهوري اسلامي!
اين كتاب، ترجمه مقالاتي است كه ميشل فوكو (
Michel Foucault) در طي دو سفري كه مهر و آبان 57 به ايران داشته، پيرامون انقلاب اسلامي نگاشته است. ضمناً متن فرانسه همه اين مقالات در جلد سوم از مجموعه نوشته هاي پراكنده فوكو چاپ شده است. اين مقالات به سبك ‍ژورناليستي نوشته شده و با نوشته هاي فلسفي او تفاوت بسيار دارد. اتفاقاً همين امر سبب شده تا خواندن كتاب حلاوت خاصي داشته باشد. به نظرم در اين مجموعه مقالات، نگاه فوكو به وقايع منتهي به انقلاب57 از سه جهت داراي اهميت است: اول اينكه در روايتش نگاه عاقل اندر سفيه و برتري جويانه گفتمان شرق شناسي را ندارد. و تلاش مي كند تا حدودي همدلانه آنچه را كه در پس وقايع و ذهن كنشگران آن مي گذرد كشف نمايد. دوم اينكه به سبب رهايي از آن رويكرد شرق شناسانه، از صادر كردن احكام قاطع پيرامون انقلاب اسلامي مي پرهيزد و با احتياط بيشتري نسبت به همتايان غربي خود درباره آن سخن مي گويد. و نهايتاً اينكه در نتيجه دو بصيرت مذكور، چيزهايي را در اين ميان مي بيند كه بسياري از متفكران غربي و حتي روشنفكران وطني حتي با گذشت سه دهه از انقلاب اسلامي از درك و فهم آن عاجزند!


در همين راستا، خالي از لطف نيست اگر از ميان بسياري از فرازهاي تأمل برانگيز كتاب، چند فراز را اينجا نقل كنم:


"پس تمنا مي كنم كه اين قدر در اروپا از شيرين كاميها و شور بختيهاي حاكم متجددي كه از سر كشور كهنسالش هم زياد است حرف نزنيد. در ايران آنكه كهنسال است خود شاه است: او پنجاه سال، صد سال، دير آمده است. او به اندازه حاكمان شكارگر عمر دارد و اين خيال از رونق افتاده را در سر مي پرورد كه كشور خود را به زور لائيك كردن و نوسازي فتح كند. امروز كهنه پرستي پرو‍ژه نوسازي شاه، ارتش استبدادي او و نظام فاسد اوست. كهنه پرستي خود ر‍ژيم است" (ص23)

"كجا بايد در پي تأمين گشت و هويت واقعي خود را كجا بايد سراغ گرفت؟ جز در اين اسلامي كه از قرنها پيش زندگي روزانه، پيوندهاي خانوادگي، و روابط اجتماعي را با مراقبت تمام سامان داده است؟ اسلام اين بخت را به سبب خشكي و بي تحركي خود به دست نياورده است. جامعه شناسي به من مي گفت كه اسلام «ارزش گريزگاه» پيدا كرده است. اما به نظرم مي آيد كه اين ايرانيي كه ايران را خوب مي شناخت (شايد براي رازداري در پيش اروپاييي كه من باشم) در غرب گرايي افراط مي كرد" (ص27)

"مي دانيد كه اين روزها چه عبارتي بيش از هر چيز براي ايرانيها خنده آور است؟ به نظرشان از هر حرفي ابلهانه تر، خشك تر، غربي تر است؟ «دين ترياك نوده هاست»" (ص29)

"براي مردمي كه روي اين خاك زندگي مي كنند جست و جوي چيزي كه ما غربيها امكان آن را پس از رنسانس و بحران بزرگ مسيحيت از دست داده ايم چه معني دارد: جستجوي معنويت سياسي؟ هم اكنون صداي خنده فرانسوي ها را مي شنوم، اما من مي دانم كه اشتباه مي كنند، [مني كه آگاهيم از ايران بسيار ناچيز است]." (ص42)

"امروز پرسش اين نيست كه محمدرضا مي رود يا نمي رود. اگر اتفاق پيش بيني ناپذيري نيفتد رفتنش قطعي است. پرسش اين است كه اين خواست برهنه و عظيم، كه ديري است به حاكم خود نه گفته و سرانجام او را خلع سلاح كرده است، به چه صورتي درخواهد آمد. مسئله اين است كه خواست همه كي و چگونه خود را به سياست خواهد سپرد؟ مسئله اين است كه آيا چنين خواهد كرد و آيا چنين بايد بكند؟ اين مسئله اصلي همه انقلابهاست، اين مسئله نظري همه فلسفه هاي سياسي است. اعتراف كنيم كه ما غربيها صلاحيت آن را نداريم كه در اين مسئله به ايرانيها توصيه اي بكنيم" (ص48)

"وقتي از ايران آمدم سؤالي كه همه از من مي كردند اين بود: «اين انقلاب است؟» (فقط به اين قيمت است كه در فرانسه آراي عمومي، يك صدا، به چيزي كه «داخلي» نباشد علاقه مند مي شود). من جوابي نمي دادم، اما دلم مي خواست بگويم: نه، به معني ظاهري كلمه، انقلاب نيست؛ يعني نوعي از جا برخاستن و بر پا ايستادن نيست، قيام انسانهاي دست خالي است كه مي خواهند باري را كه بر پشت اين كارگران نفت، اين كشاورزان مرزهاي اين امپراطوريها، سنگيني مي كند از ميان بردارند: بار نظم جهاني را. شايد اين نخستين قيام بزرگ بر ضد نظامهاي جهاني باشد، مدرنترين و ديوانه ترين صورت شورش." (ص65)

پ.ن1: مرتضي در ابتداي كتاب، برايم نوشته بود: مهم تر اين است كه خداوند چه در سر دارد؟!
پ.ن2: خواندن اين كتاب را به همه برادران و خواهران بسيجي ام توصيه مي كنم!
پ.ن3: امسال را براي خودم سال "خواندن مضاعف، نوشتن مضاعف" نامگذاري كرده ام! اي كاش! همه برادران و خواهران بسيجي دانشجوي ما هم چنين كنند.

مرتبط:
1. برادر بسيجي ام مطلبي را  با عنوان "چرا روشنفكران ايراني آنچه كه فوكو مي ديد، را نمي بينند؟" نوشته كه توصيه مي كنم در اينجا بخوانيد.

نظرات (5)

<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > آخر >>



عضويت

Powered by WebGozar