"مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد" 

                                                         دکتر علی شریعتی

درود بر همه سوم خردادي ها
1389/03/03 ساعت 19:04:59
 6
  شهيد احمدرضاباقرپورشيرازي پس از فتح غرورآفرين خرمشهر

پ.ن: به روح همه شهداي دفاع مقدس، بخصوص شهداي خونين شهر فاتحه اي تقديم كنيد.


نظرات (5)

واقعيت غرب امروز؟!
1389/02/31 ساعت 10:22:26
به اين فرازها از دو فيلسوف بنام معاصر يعني كارل ريموند پاپر و تئودور آدورنو خوب بيانديشيد:

"پاپر در سال 1986 در گفتگويي با نشريه فرانسوي Revue economique چنين گفت: خوش بيني من سخت ريشه دار است. من باور دارم كه در جهاني عالي زندگي مي كنيم. ما غربيان از اين امتياز برخورداريم كه در بهترين جامعه اي كه تاريخ بشريت شناخته است زندگي مي كنيم. اين عادلانه ترين جوامع است، مساوات گراترين و انساني ترين جامعه تاريخ است."

"تئودور آدورنو پس از تجربه آشويتس، و پس از هيروشيما، در ديالكتيك منفي نوشت: «تاريخ جهاني بايد ساخته و انكار شود. پس از فاجعه هايي كه رخ دادند، و در برابر آن همه فاجعه كه در راه اند، وقيحانه خواهد بود كه بگوييم طرحي براي جهاني بهتر در تاريخ وجود دارد، و پاره هاي آن را به هم مي پيوندد... تاريخ جهاني حركتي از وحشي گري به سوي انسان گرايي نيست، بل حركتي است از تير و كمان به بمب مگاتوني»"

به راستي كدام تصوير "واقعيت" آن چيزي است كه امروز در غرب وجود دارد؟ بايد همانند پاپر به غرب خوش بين باشيم يا همچون آدورنو بدبين؟ نكته جالب توجه اينجاست كه هر دو تصوير ارائه شده در اين فرازها، پس از رويداد جنگ هاي جهاني و شروري است كه جهان در نيمه اول قرن بيستم با آن دست به گريبان بوده است. به عبارت ديگر، دست كم به ظاهر، هم پاپر و هم آدورنو از جهات بسياري تجربه زيست در شرايط تاريخي و اجتماعي مشابهي داشته اند. با اين حال، چنين واريانس نگرشي و بينشي راجع به واقعيت غرب در جهان امروز مولود و محصول چيست؟!
ممكن است كسي بگويد كه هر دو تصوير، افراطي و راديكال هستند و حقيقت آن است كه غرب امروز از جهاتي موفق و از جهاتي ديگر ناموفق بوده است. اما حتي با اتخاذ چنين موضعي، اين ديدگاه هم تصوير ديگري در كنار دو ديدگاه پاپر و آدورنو مي شود. لذا كماكان اين پرسش باقي مي ماند كه به هر حال كداميك از اين سه تصوير "واقعيت" آن چيزي است كه امروز در غرب وجود دارد؟
به گمان من، در پاسخ به پرسش مذكور بايد تكليف خودمان را با پرسش ديگري روشن كنيم. و آن اينكه "مي خواهيم غرب امروز را چگونه ببينيم؟" غربي در مسير صعود يا در سراشيب سقوط؟ ممكن است ظريف انديشي اينگونه بپرسد كه اين ديگر چه پاسخي است؟! آيا دچار "اين همانگويي" نشده ايم؟ آري! شده ايم! بگذاريد مقصودم را كمي روشنتر بگويم. به نظر من، كساني كه مي خواهند غرب امروز را در مسير صعود ببيند، خوب! "واقعيت" امروز غرب را متعالي مي بينند و نسبت به آن خوش بين هستند! و برعكس، كساني كه مي خواهند غرب امروز را در سراشيب سقوط ببينند، خوب! "واقعيت" امروز غرب را اسفبار مي بينند و نسبت به آن بدبين هستند! به علاوه اينكه، كساني هم كه موضعي بينابيني گرفته اند و مي خواهند غرب را از جهاتي رشد يافته و از جهاتي ديگر نزول يافته بپندارند "واقعيت" امروز غرب را در حد فاصل آن صعود و اين سراشيبي مي بينند، و خوب! پر واضح است كه به يك معنا هم خوش بين اند و هم بدبين!
باز ممكن است آن ظريف انديش از ما بپرسد كه آيا اين نحو پاسخگويي به آن پرسش "مقبول" است؟ اين "همانگويي" چگونه پاسخي براي آن پرسش بنيادين فراهم مي كند؟ من بلافاصله خواهم گفت: آيا "نامقبول" پنداشتن اين پاسخ به ظاهر ساده ولي در عين حال عميق، برخاسته از چنين پيشفرض اشتباهي نيست كه "واقعيت" غرب فارغ از "خواست ما" نسبت به اينكه غرب را چگونه مي خواهيم ببينيم قابل شناسايي است؟ به بيان ديگر آيا گمان كرده ايم كه ما ابتدا "واقعيت" امروز غرب را به صورت لخت و عريان در آيينه رويدادها و آمارها مي بينيم و سپس تصميم مي گيريم كه چه موضعي در برابر آن داشته باشيم؟ يا اينكه از همان ابتدا كه قصد موضعگيري داشته ايم تلقي خويش از "واقعيت" غرب را پيش فرض گرفته ايم؟
آري! درست فهميده ايد! مي خواهم بگويم كه تمام آن شرور و رويدادهاي تلخ، تمام آن كاميابي ها و ناكامي ها، تمام آن آمارها و ضد آمارها، تنها و تنها -تأكيد مي كنم تنها و تنها- زماني به كمك مي آيند كه موضع ما را "مقبول تر" و "موجه تر" جلوه دهند! نه اينكه ابتدا آنها را بصورت پيشيني رؤيت كرده و سپس بطور پسيني موضع خويش را اتخاذ مي كنيم. به سخن ديگر، اين موضع ماست كه بصورت پيشيني فرض گرفته شده و سپس "واقعيت" غرب و تمام آن رويدادها، آمارها و ... بصورت پسيني تأويل و تفسير مي شوند!
اكنون از خود بپرسيم اين ماجرا فقط در مورد تحليل ما از "واقعيت غرب امروز" مصداق دارد يا در مورد "واقعيت امروز جمهوري اسلامي" و هزاران "واقعيت ديگر" نيز صدق مي كند؟ راستي يك سؤال اساسي مي ماند؛ و آن اينكه چرا "خواست" پاپر و آدورنو در آن شرايط تاريخي و اجتماعي تا اين حد متفاوت مي شود كه هر كدام "واقعيت غرب امروز" را چنين متضاد و شايد هم متناقض مي بينند؟!

پ.ن1: دو فراز پاپر و آدورنو از كتاب "كتاب ترديد" تأليف بابك احمدي ص37و38 اقتباس شده است.

نظرات (4)

با سرود خوان جنگ در خطه نام و ننگ
1389/02/16 ساعت 16:44:20

مرحوم نادر ابراهيمي را به خوبي نمي شناسم. چون "با سرود خوان جنگ در خطه نام و ننگ" تنها اثري است كه تا به حال از اين نويسنده وطني خوانده ام. به همين دليل، نمي توانم در مورد اينكه برخي وي را نويسنده اي  "لائيك" (1) مي دانند، قضاوت كنم. شايد به ظاهر برايم عجيب باشد كه كسي خالق اين اثر را لائيك بداند. اما از آنجايي كه اين نوشته مربوط به سالهاي جنگ است و از سوي ديگر، بسياري از متفكرين، نويسندگان و هنرمندان را مي شناسيم -مثل محسن مخملباف- كه از آنزمان تاكنون، دچار تحولات روحي و فكري متفاوتي شده اند، نسبت دادن همچين چيزي هم دور از ذهن نيست. به شرط آنكه پيش از آن مراد و منظور خود را از مفهوم "لائيك" روشن كنيم و بتوانيم ردپاي آنرا در آثار و زندگي او نشان دهيم.

اين كتاب، بخشي از يادداشت هاي سفر نادر ابراهيمي به جبهه جنوب در فروردين سال 1365 است. در اين سفر كه به صورت گروهي انجام گرفته است؛ ابراهيم حاتمي كيا (از سپاه پاسداران)، كمال تبريزي (از صدا و سيما) و علي كليج (از سپاه پاسداران) و نادر ابراهيمي  به عنوان نويسنده و محقق آزاد حضور داشته اند. ابراهيمي هدف اين سفر را پژوهشي مقدماتي براي گزارشي بزرگ معرفي كرده است.

يادداشت هاي كتاب از نظم خاصي پيروي نمي كند. چنانكه نويسنده هم در جايي از كتاب مي گويد: «دلم نمي خواهد اين گزارش كوتاه كم توان از نظم و نظامي برخوردار باشد؛ از جايي شروع شود و به جايي برسد؛ حركتي منطقي در زمان و مكان داشته باشد. نه... با من پياده بيا اي دوست، با من پياده بيا، و آشفته، و مختصري مجذوب.» (ص22). اما به نظرم مهمترين مشخصه كتاب، روايتي است كه يك "روشنفكر" يا به قول خودش "شبه روشنفكر" در مواجهه با جنگ دارد. روايت فردي كه اگرچه در حال و هوايي متجددانه به سر مي برد اما نمي تواند در برابر عظمت واقعه اي كه از نزديك با آن روبرو مي شود سكوت كند و از آن فراتر، در برابر رشادت ها و جان فشاني هاي مردان و زنان هموطنش و در يك كلام هيبت آنچه با وجودش لمس مي كند، خضوع نكند. به بيان ديگر، با وجود اينكه ابراهيمي متعلق به فرهنگي روشنفكرانه بوده و دقيقاً به همين خاطر، با آنچه در جنگ مي بيند و لمس مي كند فاصله اي فرهنگي دارد؛ اما اين فاصله فرهنگي سبب نمي شود بسان بسياري از روشنفكران ديگر با آنچه مواجه مي شود و در فهم آن عاجز است به ديده تحقير بنگرد. بلكه برعكس، اين  فاصله فرهنگي باعث مي شود تا در مقابل اين هيبت، متواضعانه و فروتنانه سخن بگويد و مجددانه در پي فهم و درك آن باشد. از اين منظر، لحن روايت ابراهيمي و سؤالاتي كه در مورد جنگ براي وي مطرح مي شود بسيار شبيه لحن روايت و سؤالاتي است كه در مورد انقلاب اسلامي براي ميشل فوكو مطرح شده است. هرچند يكي اديب است و ديگري فيلسوف! چراكه به زعم من، هردو -با وجود اختلافات متعدد- در داشتن فاصله اي فرهنگي با آنچه كه با آن مواجه شده اند مشتركند. و جالب تر اينكه خود نيز بدان معترفند. اما تفاوتي هم اينجا بين ايندو وجود دارد و آن اينكه خضوع و فروتني ابراهيمي در مقابل جنگ تحميلي برخلاف فوكو همراه با حسرتي وصف ناشدني از عمق جان است. چنانكه در فرازهاي پاياني كتاب مي گويد:

                                                                           

«يك روز، سرانجام به جبهه بازخواهم گشت، هرچند شايسته آن نباشم و شبه روشنفكري رنجيده و زخم خورده باشم. آنجا، سرم را روي زانوي رزمنده جواني خواهم گذاشت، و خواهم پرسيد: مگر اين آقايتان حسين با شما چه كرده است كه اينسان...

يك روز، سرانجام، به جبهه بازخواهم گشت و اين فصل خالي نوگشوده را پر خواهم كرد...

يك روز باز خواهم گشت...» (ص75)  

 

ضمناً زبان روايت، بي تكلف و مملو از تشبيه ها، استعاره ها و كنايه هايي زيباست. من اين فراز را بسيار دوست داشتم:

 

«اين پروانه هاي كوچك رنگارنگ سبكبال كه اينطور مست از نسيم بهاري به پيش مي تازند، تاريخ يك ملت بزرگ را مي سازند- بي آنكه تفاخري داشته باشند، يا تأملي روي اين نكته كه راهي كجا هستند يا پيمودن اين راه تا چه حد دشوار است.

اينك به ياد شعري از يغماي خشتمال نشابوري مي افتم كه تك بيت هاش، به اعتقاد من، حتي بيش از تك بيت هاي صائب مي خراشد و مي سوزاند و مي ماند:

گفتي: "هدف كجاست؟" كماندار را بپرس

        من تيرم و روان، چه خبر از نشانه ام؟ » (ص46)

 

پ.ن1: سرشار، محمدرضا. عكس انتخاباتي با كت دكتر احمدي نژاد يا: يك نويسنده چگونه سياستمدار مي شود، ص15.

پ.ن2: راستش خوشبختانه آمار كتاب ها آرام آرام از دستم در رفته است و كتاب هاي متعددي هست كه در اين مدت خوانده ام اما هنوز مجال معرفي شان را نداشته ام. لذا اگر ديديد پست هاي معرفي كتاب بالا گرفت، خرده نگيريد!

 

 مرتبط:

1. وب سايت رسمي مرحوم نادر ابراهيمي

2. ويژه نامه اي براي نادر ابراهيمي


نظرات (9)

شاعر شكست خورده طوفان واژه هاست
1389/02/01 ساعت 02:11:52

السلام عليك يا اباعبدالله* و علي الارواح التي حلت بفنائك* عليك مني سلام الله ابداً* ما بقيت و بقي اليل و النهار* و لا جعله الله آخر العهد مني لزيارتكم* السلام علي الحسين* و علي علي بن الحسين* و علي اولاد الحسين* و علي اصحاب الحسين*

 

هنوز بوي عطر كربلاي ايران بر روح و جانم مانده بود و به دنبال قالبي براي بازگو كردن آنچه كه در آنجا يافتم مي گشتم كه ناغافل و بدون هيچ برنامه ريزي از پيش تعيين شده اي از سوي سالار شهيدان، رخصت حضور در كربلاي معلي را پيدا كردم. مثل هميشه، مبهوت و شرمنده ام از عنايت خداوند حكيم و بزرگواري اهل بيت براي اين بنده سراپاتقصير روسياه. و بازهم مثل هميشه، اميدوارم اينبار ... !

امشب هم تا صبح خوابم نبرد. ساعت 8:30 صبح امروز عازم هستم. از همه مخاطبان گرامي طلب حلاليت مي كنم و نائب الزياره همه دوستان خواهم بود. ملتمسانه از همه شما مي خواهم كه اگر باز نگشتم همواره در دعاهايتان مرا هم شريك كنيد. ضمناً به جهت عدم انتشار كامنت ها تا زمان بازگشت، از همه شما عذرخواهي مي كنم.

 

پ.ن: شعر ذيل از سيد حميدرضا برقعي است:

 

با اشك هاش دفتر خود را نمور كرد

در خود تمام مرثيه ها را مرور كرد

 

ذهنش ز روضه هاي مجسم عبور كرد

شاعر بساط سينه زدن را كه جور كرد

 

احساس كرد از همه عالم جدا شده است

در بيت هاش مجلس ماتم به پا شده است

 

در اوج روضه خوب دلش را كه غم گرفت

وقتي كه ميز و دفتر و خودكار دم گرفت

 

وقتش رسيده بود به دستش قلم گرفت

مثل هميشه رخصتي از محتشم گرفت

 

باز اين چه شورش است كه در جان واژه هاست

شاعر شكست خورده طوفان واژه هاست

 

بي اختيار شد قلمش را رها گذاشت

دستي ز غيب قافيه را كربلا گذاشت

 

يك بيت بعد، واژه لب تشنه را گذاشت

تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

 

حس كرد پا به پاش جهان گريه مي كند

دارد غروب فرشچيان گريه مي كند

 

با اين زبان چه بگويم چه ها كشيد

بر روي خاك و خون بدني را رها كشيد

 

او را چنان فناي خدا بي ريا كشيد

حتي براش جاي كفن بوريا كشيد

 

در خون كشيد قافيه ها را، حروف را

از بس كه گريه كرد تمام لهوف را

 

اما در اوج روضه كم آورد و رنگ باخت

بالا گرفت كار و سپس آسمان گداخت

 

اين بند را جداي همه روي نيزه ساخت

"خورشيد سر بريده غروبي نمي شناخت

 

بر اوج نيزه گرم طلوعي دوباره بود"

او كهكشان روشن هفده ستاره بود

 

خون جاي واژه بر لبش آورد و بعد از آن ...

پيشاني اش پر از عرق سرد و بعد از آن ...

 

خود را ميان معركه حس كرد و بعد از آن ...

شاعر بريد و تاب نياورد و بعد از آن ...

 

در خلسه اي عميق خودش بود و هيچ كس

شاعر كنار دفترش افتاد از نفس ...


نظرات (9)

حالا با من يك قهوه مي خوري؟
1389/01/27 ساعت 22:41:10

پروفسور فلسفه با بسته سنگيني وارد كلاس درس فلسفه شد و بار سنگين خود را روبروي دانشجويان خود روي ميز گذاشت. وقتي كلاس شروع شد، بدون هيچ كلمه اي، يك شيشه بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر كردن آن با چند توپ گلف كرد. سپس از شاگردان خود پرسيد كه، آيا اين ظرف پر است؟ و همه دانشجويان موافقت كردند. سپس پروفسور ظرفي از سنگريزه برداشت و آنها را به داخل شيشه ريخت و شيشه را به آرامي تكان داد. سنگريزه ها در بين مناطق باز بين توپ هاي گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجويان پرسيد كه آيا ظرف پر است؟ و باز همگي موافقت كردند. بعد دوباره پروفسور ظرفي از ماسه را برداشت و داخل شيشه ريخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهاي خالي را پر كردند. او يكبار ديگر پرسيد كه آيا ظرف پر است؟ و دانشجويان يكصدا گفتند: بله. بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زير ميز برداشت و روي همه محتويات داخل شيشه خالي كرد. و گفت: در حقيقت جاهاي خالي بين ماسه ها را پر مي كنم! همه دانشجويان خنديدند.

در حالي كه صداي خنده فرو مي نشست، پروفسور گفت: حالا من مي خواهم كه متوجه اين مطلب بشويد كه اين شيشه نمايي از زندگي شماست، توپهاي گلف مهمترين چيزها در زندگي شما هستند –خدايتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتيتان، دوستانتان و مهمترين علايقتان – چيزهايي كه اگر همه چيزهاي ديگر از بين بروند ولي اينها باقي بمانند، باز زندگيتان پابرجا خواهد بود. اما سنگريزه ها ساير چيزهاي قابل اهميت هستند مثل كارتان، خانه تان و ماشينتان. ماسه ها هم ساير چيزها هستد- مسايل خيلي ساده.

پروفسور ادامه داد: اگر اول ماسه ها را در ظرف قرار بدهيد، ديگر جايي براي سنگريزه ها و توپهاي گلف باقي نمي ماند، درست عين زندگيتان. اگر شما همه زمان و انرژيتان را روي چيزهاي ساده و پيش پا افتاده صرف كنيد، ديگر جايي و زماني براي مسايلي كه برايتان اهميت دارد باقي نمي ماند. به چيزهايي كه براي شاد بودنتان اهميت دارد توجه زيادي كنيد، با فرزندانتان بازي كنيد، زماني را براي چك آپ پزشكي بگذاريد. با دوستان و اطرافيتان به بيرون برويد و با آنها خوش بگذرانيد. هميشه زمان براي تميز كردن خانه و تعمير خرابيها هست. هميشه در دسترس باشيد. اول مواظب توپ هاي گلف باشيد، چيزهايي كه واقعاً برايتان اهميت دارند، موارد داراي اهميت را مشخص كنيد. بقيه چيزها همان ماسه ها هستند. يكي از دانشجويان دستش را بلند كرد و پرسيد: پس دو فنجان قهوه چه معني داشتند؟ پروفسور لبخند زد و گفت: خوشحالم كه پرسيدي. اين فقط براي آن بود كه به شما نشان بدهم كه مهم نيست كه زندگيتان چقدر شلوغ و پر مشغله است، هميشه در زندگي شلوغ هم، جايي براي صرف دو فنجان قهوه با يك دوست هست!


پ.ن: متن حاضر را اخيراً يكي از اساتيد فلسفه، براي بنده ايميل كرده بود.

 

نظرات (5)

<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > آخر >>



عضويت

Powered by WebGozar