|
السلام عليك يا اباعبدالله* و علي الارواح التي حلت بفنائك* عليك مني سلام الله ابداً* ما بقيت و بقي اليل و النهار* و لا جعله الله آخر العهد مني لزيارتكم* السلام علي الحسين* و علي علي بن الحسين* و علي اولاد الحسين* و علي اصحاب الحسين* هنوز بوي عطر كربلاي ايران بر روح و جانم مانده بود و به دنبال قالبي براي بازگو كردن آنچه كه در آنجا يافتم مي گشتم كه ناغافل و بدون هيچ برنامه ريزي از پيش تعيين شده اي از سوي سالار شهيدان، رخصت حضور در كربلاي معلي را پيدا كردم. مثل هميشه، مبهوت و شرمنده ام از عنايت خداوند حكيم و بزرگواري اهل بيت براي اين بنده سراپاتقصير روسياه. و بازهم مثل هميشه، اميدوارم اينبار ... ! امشب هم تا صبح خوابم نبرد. ساعت 8:30 صبح امروز عازم هستم. از همه مخاطبان گرامي طلب حلاليت مي كنم و نائب الزياره همه دوستان خواهم بود. ملتمسانه از همه شما مي خواهم كه اگر باز نگشتم همواره در دعاهايتان مرا هم شريك كنيد. ضمناً به جهت عدم انتشار كامنت ها تا زمان بازگشت، از همه شما عذرخواهي مي كنم. پ.ن: شعر ذيل از سيد حميدرضا برقعي است: با اشك هاش دفتر خود را نمور كرد در خود تمام مرثيه ها را مرور كرد ذهنش ز روضه هاي مجسم عبور كرد شاعر بساط سينه زدن را كه جور كرد احساس كرد از همه عالم جدا شده است در بيت هاش مجلس ماتم به پا شده است در اوج روضه خوب دلش را كه غم گرفت وقتي كه ميز و دفتر و خودكار دم گرفت وقتش رسيده بود به دستش قلم گرفت مثل هميشه رخصتي از محتشم گرفت باز اين چه شورش است كه در جان واژه هاست شاعر شكست خورده طوفان واژه هاست بي اختيار شد قلمش را رها گذاشت دستي ز غيب قافيه را كربلا گذاشت يك بيت بعد، واژه لب تشنه را گذاشت تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت حس كرد پا به پاش جهان گريه مي كند دارد غروب فرشچيان گريه مي كند با اين زبان چه بگويم چه ها كشيد بر روي خاك و خون بدني را رها كشيد او را چنان فناي خدا بي ريا كشيد حتي براش جاي كفن بوريا كشيد در خون كشيد قافيه ها را، حروف را از بس كه گريه كرد تمام لهوف را اما در اوج روضه كم آورد و رنگ باخت بالا گرفت كار و سپس آسمان گداخت اين بند را جداي همه روي نيزه ساخت "خورشيد سر بريده غروبي نمي شناخت بر اوج نيزه گرم طلوعي دوباره بود" او كهكشان روشن هفده ستاره بود خون جاي واژه بر لبش آورد و بعد از آن ... پيشاني اش پر از عرق سرد و بعد از آن ... خود را ميان معركه حس كرد و بعد از آن ... شاعر بريد و تاب نياورد و بعد از آن ... در خلسه اي عميق خودش بود و هيچ كس شاعر كنار دفترش افتاد از نفس ...
نظرات (9) |