"مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد" 

                                                         دکتر علی شریعتی

طلا و مس
1389/04/01 ساعت 11:17:01

 

tala-and-mes

 بالاخره ديروز موفق شدم در آخرين روزهاي اكران "طلا و مس" اين فيلم را ببينم. پيش از اين، نشست بررسي و نقد آنرا در برنامه تلوزيوني "هفت" با حضور همايون اسعديان(كارگردان)، مسعود فراستي و فريدون جيراني ديده بودم كه همان برنامه سبب شد اشتياقم به ديدن فيلم بيشتر شود. اگرچه ساخت و توليد چنين فيلمي در سينماي ايران آنهم در شرايطي كه شاهد ظهور نسل جديدي از "فيلم- فارسي" هستيم، غنيمت است؛ اما به گمان من، فراتر از اين بايد گفت كه فيلم طلا و مس طراز سينماي انقلاب اسلامي است. ماجرا كمي عجيب و پيچيده تر مي شود اگر بدانيم كه كارگردان تواناي اين فيلم، سازنده يكي از همان فيلم- فارسي هاي نسل جديد يعني فيلم سينمايي "ده رقمي" است! كنكاش راجع به اين پارادوكس، مجال ديگري مي طلبد.

به نظر من، ايده محوري داستان فيلم، از ميان برداشتن تفكيك ميان اخلاق نظري و عملي است. و اينكه اساساً آرمان هاي اخلاقي نه در فضايي منتزع از حيات اجتماعي و در لابلاي سطور كتاب هاي اخلاق، كه دقيقاً در بطن زندگي روزمره ما فهم، ساخته و در همين جريان سيال نيز فرا گرفته مي شوند. در آغاز فيلم سيد رضا(شخصيت اصلي) زمانيكه در كتابفروشي به دنبال كتابي با عنوان "در باب اخلاق نظري" است از طرف فروشنده خطاب مي شود كه "مگر در همان بالا (اشاره به قفسه هاي بالايي كتابفروشي) چنين كتابي را پيدا كني". اين ديالوگ همزمان هم اشاره اي طنزگونه به تفكيك ياد شده دارد و هم كنايه از فروپاشي اخلاق در حيات كنوني ما است و اينكه گويا آرمان هاي اخلاقي آنقدر از زندگي روزمره ما دور شده اند كه ديگر اميدي به حضورشان نيست و بايد آنها را در آسمانها جستجو كرد.

سيد رضا طلبه جواني ست كه به همراه همسرش زهرا السادات پس از چند سالي طلبگي در شهرستان براي استفاده از درس اخلاق يكي از اساتيد برجسته به مدرسه علميه اي در تهران آمده كه در آن ثبت نام كند. اما اين هجرت، همزمان مي شود با بيماري سخت(Ms) همسر وي كه طلبه جوان ما را در تنگناي دست و پنجه نرم كردن با مشكلات زندگي روزمره در شهري غريب قرار مي دهد. در اين وضعيت است كه آقا سيد كه سالها همراهي همسرش را در فراهم كردن شرايطي آسان براي تحصيل از دست داده، اكنون در آزموني سخت قرار مي گيرد تا اخلاق اصيل و واقعي را در اين معركه بياموزد و آنچه پيش از اين در كتاب ها آموخته و براي تحصيل بيشتر آن به تهران هجرت كرده در اين شرايط دشوار بكار ببندد. به گمان من، حركت داستان دقيقاً نشان دادن سير يادگيري الفباي اخلاق توسط آقا سيد در مواجهه او با زندگي روزمره با همه مصائب و مشكلات آن است.

همه چيز فيلم -از جمله داستان آن- بسيار ساده است. فيلمي بدون ستاره هاي پول ساز، جلوه هاي ويژه تصنعي، طنزهاي سخيف و مبتذل براي جلب مخاطب، موضوعي خاص و پيچيده و ... . اما همين سادگي عمق آنرا به شدت افزايش داده است. اينجاست كه نقش بي بديل كارگرداني و بازيها دو چندان مي شود. الحق و الانصاف نمي توان از بازي خانم نگار جواهريان(بازيگر نقش زهرا السادات) كه در سكانس هايي از فيلم اشك را بر ديده مخاطب جاري مي كند به راحتي گذشت. كارگرداني اسعديان هم كه با هيچ همه كار كرده است بسيار ستودني و تحسين برانگيز است. به نظر من، طلا و مس فيلمي به مراتب داراي مضمون و محتوايي قوي تر از "به رنگ ارغوان" حاتمي كيا بود. حيف كه گاهي فيلمها پشت اسمها پنهان مي شوند!

تصور مي كنم اگر بازنمايي روحانيت در سينماي پس از انقلاب را به عنوان موضوعي مهم مورد پژوهش قرار دهيم، طلا و مس را بايد در كنار فيلم هايي مانند مارمولك، زير نور ماه و ... به عنوان يك نقطه عطف محسوب كرد. اما چرا؟ چون اگر تحليل محتوايي دم دستي در مورد اين فيلمها انجام دهيم به سرعت درخواهيم يافت كه طلا و مس از معدود فيلم هايي است كه توازني "واقعي" و "مطلوب" ميان جنبه قدسي و عرفي روحانيت را به تصوير كشيده است. چراكه عدم توجه بسياري از فيلم هاي مذكور به اين نكته، سبب شده است تا تصويري نادرست از روحانيت و نحوه زندگي اجتماعي و روزمره شان ارائه شود. و لذا هر كدام به سمتي غلتيده اند كه سوي ديگر را از ياد برده اند. اسعديان در طلا و مس به خوبي روي طناب بندبازي ميان اين دو قطب حركت كرده است.

نهايتاً اگر من به جاي كارگردان اين فيلم بودم شايد به تعارضات و مشكلات اين طلبه جوان بيشتر دامن مي زدم و لذا ريتم داستان را كند تر مي كردم و به جزئيات بيشتر مي پرداختم. ضمناً فضاي حوزه را نيز بيشتر در جريان داستان وارد مي كردم.  

 

پ.ن: "طلا و مس" فيلمي است به كارگرداني همايون اسعديان و تهيه كنندگي منوچهر محمدي و بازي بهروز شعيبي و نگار جواهريان، با فيلمنامه اي از حامد محمدي؛ كه در بيست و هشتمين جشنواره فيلم فجر به نمايش درآمد.


مرتبط:

1. پرونده طلا و مس در سوره سينما

2. وقتي قرار شد حاجي آقا آكتور سينما شود

3. نگاهي به فيلم طلا و مس (1) و (2)


نظرات (4)

اسفار كاتبان
1389/03/27 ساعت 09:01:56

 "اسفار كاتبان" يكي از رمان هايي ست كه در اين مدت خوانده ام. اين رمان، برگزيده جايزه مهرگان ادب به عنوان بهترين رمان سال 1379 بوده است.

داستان با آشنايي اقليما ايوبي دانشجوي يهودي و همكلاسي وي سعيد بشيري -كه مسلمان است- براي انجام تحقيقي مشترك در درس جامعه شناسي آغاز مي شود. موضوع اين تحقيق، نقش قديسان در ايجاد بنيان هاي جوامع است. و از آنجايي كه طبق نظر استاد، تحقيق بايد بررسي نمونه اي تاريخي باشد، لذا با توافق هردو قرار بر آن مي شود تا در اين تحقيق مشترك، احوال شدرك قديس يهودي و خواجه كاشف الاسرار با هم مقايسه شود.

در اسفار كاتبان سه داستان در سه زمان مختلف از طريق متن هايي تو در تو براي ما روايت مي شود. يكي داستان شاه منصور حاكم فارس در دوران تيموري، ديگري داستان مادربزرگ يكي از شخصيت هاي اصلي احتمالاً در قرن نوزدهم و ديگري داستان راوي در زمان معاصر ما در قبل از انقلاب. عشق ممنوع ميان راوي اصلي و دختري يهودي يكي از درونمايه هاي داستان است.

راستش اين رمان را به سه دليل نپسنديم: اولاً بخاطر تو در تو بودن روايت ها كه خواننده آماتوري مانند من را گيج مي كند. ثانياً به دليل ريتم آهسته داستان كه تا حدودي بواسطه نكته پيشين است. و نهايتاً بخاطر تاريخي بودن بيش از اندازه و با جزئيات مفصل و رمزگونه كه به گمان من باعث خستگي خواننده مي شود.

 

مرتبط:

1. معرفي "اسفار كاتبان"

2. گفتگو با ابوتراب خسروي نويسنده كتاب


نظرات (0)

دين عامه و خاصه
1389/03/24 ساعت 15:38:05

دكتر سروش در صفحه 85 فصل دوم از كتاب "صراطهاي مستقيم" مي گويد:

 

« ... كثرت در دين عامه ناشي از كثرت علل است و مادام كه كثرت علل(يعني محيط، تربيت، تقليد ...) برجاست، كثرت اديان(يا كثرت تدين ها) هم برجاست. مي رسيم به دين خاصه يا خواص(علما) كه دليل دارد نه علت و هر دسته اي از آنها به دليلي خود را حق مي داند و ديگري را باطل. »

 

اكنون چند نكته در مورد فراز فوق قابل طرح است:

 

1. اولاً، به فرض پذيرش تفكيك دو نوع دين عامه و خاصه، و اينكه اساساً دين عامه معلل است و دين خاصه مدلل؛ چرا بايد دين خاصه را از محدوده تأثير علل(يعني محيط، تربيت، تقليد ...) خارج كنيم؟ آيا خواص(علما) صرفاً به جهت اينكه براي دينداري شان به ساحت دليل و استدلال ورزي وارد مي شوند از عللي كه ذكر آن رفت، تأثير نمي پذيرند؟ به عبارت ديگر، آيا نمي توان تصور نمود كه خواص(علما) نيز مانند عوام -از آن جهت كه انسانند و در جامعه انساني زيست مي كنند- تحت تأثير همان علل هستند؟ و البته شايد چه به لحاظ نوع و چه به لحاظ درجه در شكلي متفاوت تر، پيچيده تر و نهاني تر؟!

2. ثانياً، بر چه اساسي به اين نتيجه رسيده ايم كه عوام "دلايلي" براي دينداري شان ندارند؟ آيا ما پس از ايضاح مفاهيم "عوام" و "دليل" دست به كاوشي تجربي زده ايم و سپس با مشاهده عامه مردم به اين نتيجه رسيده ايم كه دين عامه فاقد هرگونه دليل و استدلال ورزي است؟ در اين صورت آيا چنين كاوشي ممكن است؟

3. ثالثاً، اساساً چه ملاك و معياري را مي توان براي تمييز نقش "علل" و "دلايل" در دينداري افراد -چه خواص و چه عوام- ارائه نمود؟ به بيان ديگر، چگونه دريابيم كه دينداري افراد مبتني بر علت است يا دليل؟

4. رابعاً، فارغ از همه ابهام هاي ياد شده، آيا مي توان ملاك و معيار روشن و منقحي براي تمييز مفاهيم "علت" و "دليل" ارائه كرد؟ يعني اينكه بواسطه چنان ملاك و معياري بدانيم كه چه چيز را بايد از جنس علت بدانيم و چه چيز را از جنس دليل.

5. با اين توصيف، آيا ايجاد و برقراري چنين تفكيكي -اينكه دين خاصه يا خواص(علما) مدلل است و دين عامه يا عوام معلل- تنها به ابهام و پيچيدگي بيشتر در فهم و تبيين دينداري منجر نمي شود؟


مرتبط:

1. صراطهاي مستقيم


نظرات (0)

"آمار" چه مي گويد؟
1389/03/17 ساعت 04:03:52
اين يادداشت پاسخي است به دو پرسش مخاطب گرامي، سركار تربت تشنه، كه در مطلب "واقعيت غرب امروز؟!" بصورت كامنت مطرح شده بود:

«چه مي شود كه ناگهان اتفاقي خلاف عادت مي افتد؟ يعني فردي كه با يك عقيده ثابت هميشه از آمارها  براي اثبات عقيده خودش سود مي جسته حالا همان آمار را براي رد عقيده پيشين خودش بكار مي برد؟»

به نظر مي رسد آنچه كه ما را به حيرت انداخته و موجب طرح چنين سؤالي شده است دو وجه دارد: اول اينكه فردي "آمار" يكساني را به عنوان دليل براي دو "موضع"(عقيده) متفاوت بكار گرفته است كه طبيعتاً چنين حالتي براي ما تناقض آميز مي نمايد و بلافاصله در رويارويي با اين اتفاق از خود مي پرسيم كه چطور چنين چيزي ممكن است؟! ثانياً اين اتفاق ظاهراً تناقض آميز و خلاف عادت چگونه روي مي دهد؟

به گمان من، شايد تناقض آميز بودن چنين حالتي برخاسته از تلقي ساده انديشانه و پيش پا افتاده اي از "آمار" باشد. و آن اينكه گويا "آمار" به خودي خود و بي هيچ واسطه اي خبر از "واقعيت" مورد بحث مي دهد و نهايتاً به كمك ما براي اتخاذ موضع مي آيد. بنابراين وقتي ما دو موضع متفاوت را متكي و مستند به آماري واحد مي كنيم دچار خطا شده ايم! اما اين ظاهر ماجراست. بگذاريد فارغ از مباحثات عميق و ژرف فلسفي، براي طرد و رد تلقي مذكور و متعاقب آن رفع تناقض ياد شده، اندكي منظور خويش را از مقوله "آمار" روشن كنيم و بحث را ادامه دهيم.

نظرات (3)

ادامه مطلب ...
نشت نشا
1389/03/15 ساعت 13:06:51

 "نشت نشا" عنوان مقاله اي بلند از رضا اميرخاني پيرامون پديده فرار مغزهاست. چنانكه خود نيز در كتاب اشاره مي كند:

 

« "نشت نشا" را معادلي گرفته ام براي پديده مهاجرت نخبگان يا فرار مغزها. تعبير فرار را هيچگاه نپسنديده ام. فرار، بار معنايي تندي دارد. خيلي تندتر از مسافرت قانوني بر و بچه ها. از آن طرف نخبگان را نيز تعريف جامع و مانعي نمي دانم براي آن ها كه مي روند. همه آن ها كه مي روند در نخبه گي يعني نخبه بودن مشترك نيستند... » (ص6)

 

و در ادامه درباره اين وجه تسميه مي گويد:

 

« نشت را در فرهنگ معنا كرده اند سرايت آب و آتش از جايي به جاي ديگر. نشت را معقول تر ديدم از مهاجرت و فرار، چرا كه "نشت" به خلاف مهاجرت كه با هجرت هم نشيني ذهني دارد و مثبت است، عيب ظرف را نيز مي نماياند و به خلاف "فرار" كه تند و منفي است، حركت نرم و آرام يك جريان را نيز نشان مي دهد.

نشا هم همان قلمه اي است كه مي زنند تا پسان فردا كه گرفت، محصولشان بدهد. ... اما خود نشا، كنايتي است از زحمتي كه نظام آموزشي ما براي بر و بچه ها مي كشد. پس "نشا" را نيز از "نخبه" و "مغز" در تعريف دقيق تر ديدم. در تعريف نخبه و مغز نياز داريم به يك ارزش گذاري كه الزاماً مورد تأييد همگان نيست، حال آنكه در "نشا" بيشتر به زحمت كاشت و منفعت برداشت نظر مي كنيم، بدون هيچ ارزش گذاري. "مغز" و "نخبه" همان ابتداي كار چهره مثبتي مي سازد از آن ها كه مي روند و وجوه ممتازه اي براي ايشان قائل مي شود كه معلوم نيست چندان هم درست باشد.

اما تركيب "نشت نشا" چندان دقيق و اصيل نيست. دقيق نيست، چرا كه نشت را به سيالات نسبت مي دهند، نه به جامدات و بل جمادات، چه رسد به صاحبان ارواح! و اصيل نيست چرا كه در اين تركيب گوشه چشمي نيز داشتم به ترجمه (Brain Drain) انگليسي، نشت مغز، كه اهلش بدون داشتن سابقه صنايع سنگين لفظي و سجع و گلستان و بوستان و فرهنگستان چنين تعبير نغزي ساخته بودند... » (ص8-6)

 

از آنجايي كه اميرخاني به عنوان يك سمپادي، تجربه گرانبهايي از هم نشيني با استعدادهاي درخشان و نيز تحصيل در خارج از كشور و آشنايي با نظام آموزشي غرب دارد؛ تا حدودي توانسته به كنه و ريشه پديده "فرار مغزها" راه يابد و در اين مسير نقبي هم به بررسي و نقد نظام آمورشي و تحصيلي كشور بزند.

 

مرنبط:
1. آنچه در وب راجع به نشت نشا نوشته اند
2. بي وتن
3. ناصر ارمني
4. داستان سيستان
 

نظرات (3)

<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > آخر >>



عضويت

Powered by WebGozar