امروز کتاب "مکتب تفکبک" نوشته استاد محمدرضا حکیمی-واضع اصطلاح تفکیک- را به اتمام رساندم.این کتاب مقدمه ای خواندنی برای کسانی است که قصد آشنایی اجمالی و کلی را با این نحله معرفتی دارند. مدعیات مکتب تفکیک بسیار تأمل برانگیز و مهم است. چنانکه استاد حکیمی در صفحه 48-47 کتاب بیان می کند: تفکیک در لغت به معنای «جداسازی» است(چیزی را از چیز دیگری جدا کردن)، و «نابسازی» چیزی و خالص کردن آن. و «مکتب تفکیک»، مکتب جداسازی سه راه و روش معرفت، و سه مکتب شناختی است در تاریخ شناختها و تأملات و تفکرات انسانی، یعنی راه و روش قرآن، و راه و روش فلسفه، و راه و روش عرفان. و هدف این مکتب نابسازی و خالص مانی شناختهای قرآنی و سره فهمی این شناختها و معارف است، بدور از تأویل و مزج با افکار و نحله ها، و برکنار از تفسیر به رأی و تطبیق، تا «حقایق وحی» و اصول «علم صحیح» مصون ماند، و با داده های فکر انسانی و ذوق بشری درنیامیزد و مشوب نگردد.
همیشه این سؤال برای من مطرح بود که چگونه انسان دچار بحران فلسفی می شود؟ و چگونه این بحران فلسفی زندگی وی را تحت تأثیر قرار می دهد؟ و اساساً ماهیت چنین بحرانی چیست؟ اما به قول این جمله معروف که "تا چیزی برای خودت اتفاق نیافتد، آنرا درک نمی کنی" زمانی معنای بحران فلسفی و تبعاتش را درک کردم که آنرا عمیقاً تجربه نمودم. البته جمله مذکور خالی از اشکال نیست. زیرا درک پدیده ای الزاماً متضمن تجربه کردن آن نیست. ولی به هر حال این اندازه قابل استدلال است که تجربه کردن پدیده ای به فهم و درک آن کمک می کند.قصد دارم تا ماجرای علاقه ام را به شطرنج و تبدیل شدنم به یک بازیکن بین المللی و همچنین بحران فلسفی که در ارتباط با آن دچار شدم،تشریح کنم. بحرانی که نهایتاً به ترک مهمترین دغدغه زندگی ام یعنی "شطرنج" منجر شد. خاطرم هست که هفت یا هشت ساله بودم که با بازی شطرنج آشنا شدم و نه ساله بودم که به بهانه معدل خوب یکی از آن شطرنج های آهنربایی که تازه به بازار آمده بود هدیه گرفتم. شطرنجی که به نام من بود و به کام پدر!
یکی از اندیشمندان کنونی ایران که به زعم بنده در دهه آینده، با تکمیل نسبی پروژه خویش یکی از جریان های معرفتی تأثیرگذار را بوجود خواهد آورد دکتر سید جواد طباطبایی ست. باوجود این در حال حاضر نیز آثار و تألیفات وی -بیش از همه- مورد توجه عالمان سیاسی و اجتماعی قرارگرفته است. اگرچه به لحاظ مبانی فلسفی و معرفتی با این "مدرنیست تمام عیار" توافق نظر ندارم؛ اما نمی توان از انسجام فکری، توانایی تحلیل با داده های بیشمار تاریخی و همچنین نگاه بدیع وی که حتی در میان اندیشمندان متجدد معاصر به ندرت یافت می شود، به راحتی گذر کرد. برای دوستانی که قصد آشنایی اجمالی و مقدماتی با منظومه فکری این اندیشمند را دارند، کتاب "پرسش از انحطاط ایران: بازخوانی اندیشه های دکتر سید جواد طباطبایی" نوشته علی اصغر حقدار را که این روزها خوانده ام معرفی می کنم. اگرچه بدون شک چنین نوشته هایی نیاز غور دقیق و جدی تر در آثار خود نویسنده را مرتفع نمی سازد. در پشت جلد کتاب آمده است: « دیدگاه نویسنده در این رساله، تبیین انحطاط تاریخی ایران و زوال اندیشه است، برپایه بازخوانی پروژه فکری دکتر سید جواد طباطبایی؛ انحطاط و زوالی که اگر به جد و از دیدگاه مدرنیته به پرسش گرفته نشود، به حذف فیزیکی ایران و فرهنگ آن از ضیافت جهانی در آینده ای نه چندان دور راه خواهد برد. پروژه فکری طباطبایی و بازپرداختی که از آن در این متن آورده شده است، ناظر به حل بحران عقب ماندگی و توضیح شرایط خمود فرهنگی و جمود اخلافی و انحطاط فرهنگ ایرانی است که در فردای برخورد با مدرنیته این فرهنگ را به خود مشغول نموده و آن را در یکی از گذرگاه های سرنوشت ساز تاریخی قرار داده است.»
"دزد و سگها" اثر دیگری است از نجیب محفوظ که چند روزی است آنرا به اتمام رسانده ام. اگرچه این رمان به اندازه رمان "گدا" برای من تأثیرگذار نبود اما به هر حال اثر قابل توجهی است. چنانکه مترجم اشاره می کند: «منتقدان ادبی دنیای عرب رمان دزد و سگها را نقطه عطف داستان نویسی معاصر عرب نام داده اند. این کتاب، در مقام قیاس با دیگر نوشته های نجیب محفوظ، حجم کمتری دارد، اما به خوبی نشان دهنده دانایی و آگاهی فراوان نویسنده در مورد اصول و تکنیک های داستان نویسی است. داستان با حرکتی سریع -چون تولدی- آغاز می شود. هر عبارت داستان آگاهی تازه ای است که در اختیار خواننده قرار می گیرد. هر واقعه، هر حادثه و هر برخورد کوچک وسیله ای دقیق و بهنجار شمرده می شود تا نویسنده قلم موشکاف خویش را در بخش آگاه یا ناخودآگاه ضمیر قهرمان داستان به کار اندازد. پرداخت شخصیت ها در دزد و سگها دقیق، علمی و علی است و هیچ حادثه و واقعه ای بی اسباب و عللی که در ورایش است، اتفاق نمی افتد.»
امروز بیست و ششمین سالروز شهادت پدری است که هیچگاه او را ندیدم! نه در بیداری نه در خواب! نه هنگام محبت نه هنگام خشم! نه در کودکی نه در جوانی! و... . اگرچه او را ندیده ام اما حس آشنایی، با من از او سخن می گوید و وادارم می کند تا با گذشت بیست و شش سال از شهادتش که برابر با سالهای عمر من است از او یاد کنم. شاید این حس آشنا در همان دو سه روز پس از تولد که دستان پر مهر پدر را برای اولین و آخرین بار تجربه کردم برای همیشه عمر، در من زنده شده است. آیا این ترجمان همان حکایت قدیمی "هم خونی" است؟ عجب ماجرای شگفت انگیزی است! شادی تولدی با غم فراغی هم آغوش می گردد! زمان تولد پسر زمان شهادت پدر است! شاید هم روایت به گونه ای دیگر باشد. شاید هر دو در آن زمان متولد شده اند! اما تولد پسر کجا و تولد پدر کجا؟!
پ.ن 1: زندگینامه شهید با تغییراتی در مجله شاهد (شماره 59 ص 17) به مدیر مسئولی مهدی کروبی در تاریخ اول اردیبهشت ماه 1363 به چاپ رسیده است. پ.ن 2: برای شادی روح شهید احمدرضاباقرپورشیرازی فاتحه ای قرائت کنید. پ.ن 3: پست "به یاد پدر" را به دوست عزیزم سهام تقدیم می کنم که چند صباحی است، فراغ پدر را تجربه می کند.