| خاطره ای از انصار حزب الله (2) |
| 1387/12/20 ساعت 11:19:25 | ||||||||||||
بعد از مدت کوتاهی از حضور در تشکل انصار حزب الله متوجه شدم که انصار حزب الله قصد دارد تا برای سالگرد شهادت نواب صفوی مراسمی را تدارک ببیند. یک روز حاجی با من تماس گرفت و گفت فلان روز، فلان ساعت برای تدارک مراسم، جلسه ای در دفتر تشکل برقرار است و من حتماً در آن شرکت کنم. روز جلسه فرا رسید و من هم در آن حضور پیدا کردم. در آن جلسه، حاجی بنا به شناختی که از افراد داشت مسئولیت هایی را به آنها واگذار می کرد. البته اصل ماجرا در شورای مرکزی انصار حزب الله تصمیم گیری شده بود و این جلسه صرفاً برای تقسیم وظایف کارهای جزئی مراسم بود. بعد از تفویض برخی مسئولیتها قرار شد تا من قاری قرآن ابتدای مراسم را انتخاب و هماهنگ کنم و همچنین مسئولیت یکی از اتوبوسهای اعزامی خواهران از تهران را نیز بر عهده بگیرم. مراسم با شکوه تدارک دیده شده بود و قرار بود تا در مصلی قم برگزار شود. اگر اشتباه نکنم شاید بیش از 200 اتوبوس از سراسر کشور برای حضور در مراسم می آمدند. الان که یک حساب سر انگشتی میکنم به نظرم کمی زیاد می آید ولی بعید می دانم اشتباه کرده باشم. سخنران برجسته مراسم آیت الله مصباح یزدی بود که او را برای اولین بار از نزدیک می دیدم. به هر حال بعد از رایزنی با برخی از قاریان طراز اول کشور بالاخره یک قاری نوجوان قمی -که اسمش را فراموش کرده ام- که در مسابقات دانش آموزی سراسر کشور رتبه اول را کسب کرده بود برای قرائت قرآن اول مراسم انتخاب کردم. جالب بود! وقتی برای اولین بار با منزل وی تماس گرفتم و با پدرش صحبت کردم آخر مکالمه گفت سلام ما را به آقای الله کرم برسانید ما ارادت ویژه خدمت ایشان داریم. نمی دانم چرا هنوز لحن بیان او را فراموش نکرده ام!روز موعود فرا رسید و قرار شد تا اتوبوسها برای اعزام ساعت 9 صبح از جلوی درب اصلی دانشگاه تهران به سمت مصلی قم حرکت کنند. برنامه بعد از نماز ظهر شروع می شد. من هم طبق قرار قبلی مسئولیت یکی از اتوبوسهای خواهران را برعهده داشتم. چشمتان روز بد نبیند! مرتبط: 1. خاطره ای از انصار حزب الله (1) هیچگاه آن روز کذایی را فراموش نمی کنم! راننده اتوبوس ما پیر مردی بود که مدام غر می زد و ناله ها و در خواست های مکرر خواهران گرامی هم مزید بر علت بود تا حسابی روزی آرام، بی دغدغه و پر از نشاط داشته باشم! خلاصه با هزار بدبختی -چون شهر قم را بلد نبودم- و پرسان پرسان به مصلی قم رسیدیم. در این میان طعنه و کنایه های مکرر و مستمر راننده اتوبوس حسابی کفرم را در آورده و مستأصلم کرده بود. مثلاً اینکه می گفت: «نگاه کن یک بچه را مسئول ما کرده اند» و از این حرفها. البته خودمانیم همچین هم بیراه نمی گفت! وقتی که به مصلی رسیدیم تقریباً ظهر شده بود و وقت نماز بود. اتوبوس را در پارکینگ پارک کردیم و آماده نماز شدیم. بعد از نماز، همه خواهران محترم در حیات مصلی جمع شدند تا ناهارشان را میل کنند. از آنجایی که حسابی مراسم شلوغ شده بود با هزار دنگ و فنگ بالاخره از ماشین مخصوص غذا ناهارشان را تهیه کردم اما نان تمام شده بود. از همان حوالی چند بسته نان ساندویچی خریدم و به داخل حیات مصلی آمدم. باور کنید اغراق نمی کنم؛ ناگهان دیدم انبوهی از خانمها به سمت من هجوم آوردند! این صحنه را تنها در فیلمهای کارتونی دیده بودم. خیلی منظره جالبی بود. گوشه دیوار گیرم انداختند بطوریکه هیچ راه فراری نداشتم. به هر صورتی بود ناهار همگی را دادم دقیقاً مثل گنجشکی که دانه دانه غذا را به بچه هایش می دهد و آنها هم مدام جیک جیک می کنند! خدا را شکر که دوربین فیلمبرداری آنجا نبود و گرنه هر که می دید پاک آبروی اسلام و مسلمین رفته بود. عده ای از دوستانم که از مسئولین اجرایی مراسم بودند به شدت از برخی بی برنامه گی ها و آشفتگی ها -بویژه برای غذا- شاکی بودند. خلاصه با مصیبتی از دادن ناهار خلاص شدم. یادم نیست ولی فکر می کنم بعد از برنامه، هم بر سر مزار نواب صفوی رفتیم و هم جمکران. به هر حال دیگر شب شده بود و آماده بازگشت شدیم. در طول روز آنقدر راننده اتوبوس ما و خواهران محترم غر زدند که هر ثانیه صد بار آرزو می کردم این وضعیت اسف بار تمام شود! تازه آنروز فهمیدم که مسئولیت سرپرستی خانمها چقدر(کشیده و با آه بخوانید!) مشکل است. شب حوالی ساعت 11 بود که به تهران رسیدیم. بعضی از خانمها را در حین مسیر پیاده می کردیم تا اینکه جلوی درب اصلی دانشگاه تهران رسیدیم. همه رفتند و تنها من ماندم با راننده اتوبوس. جالب بود که هر کس پیاده می شد یک عذر خواهی از اذیت های زنانه جمع می کرد و می رفت. در نهایت راننده اتوبوس قصه ما هم عذار خواهی کرد و از من جدا شد. باورتان نمی شود اگر بگویم بعد از این یک روز، دو روز خوابیدم و دیگر هیچگاه -حتی با تماسهای مکرر حاجی- به جمع بچه های انصار حزب الله باز نگشتم. نمی دانم چرا؟ اما تصور می کنم من از همان ابتدایی هم که وارد انصار شدم هیچ سنخیت معرفتی و آرمانی با آنها نداشتم. شاید تنها می خواستم از سر کنجکاوی بدانم این جماعت چه می خواهند و چه می کنند؟ اما چند ماهی زندگی کردن و مأنوس بودن با بر و بچه های انصار حزب الله برایم بسیار آموزنده و شگفت انگیز بود. شاید رادیکال بودن بیش از اندازه تفکرشان و هم تجربه بد این سفر یکروزه به قم بهانه ای شد تا تجربه زندگی کوتاهی که با آنها داشتم زودتر از آنچه فکر می کردم به پایان برسد. ولی با اینحال دوست دارم الان بار دیگر به بچه های انصار بپیوندم تا ببینم بعد از حدود 10 سال آنجا چه خبر است؟
Powered by AkoComment Tweaked Special Edition v.1.4.6 |
||||||||||||
بعد از مدت کوتاهی از حضور در تشکل انصار حزب الله متوجه شدم که انصار حزب الله قصد دارد تا برای سالگرد شهادت نواب صفوی مراسمی را تدارک ببیند. یک روز حاجی با من تماس گرفت و گفت فلان روز، فلان ساعت برای تدارک مراسم، جلسه ای در دفتر تشکل برقرار است و من حتماً در آن شرکت کنم. روز جلسه فرا رسید و من هم در آن حضور پیدا کردم. در آن جلسه، حاجی بنا به شناختی که از افراد داشت مسئولیت هایی را به آنها واگذار می کرد. البته اصل ماجرا در شورای مرکزی انصار حزب الله تصمیم گیری شده بود و این جلسه صرفاً برای تقسیم وظایف کارهای جزئی مراسم بود. بعد از تفویض برخی مسئولیتها قرار شد تا من قاری قرآن ابتدای مراسم را انتخاب و هماهنگ کنم و همچنین مسئولیت یکی از اتوبوسهای اعزامی خواهران از تهران را نیز بر عهده بگیرم. مراسم با شکوه تدارک دیده شده بود و قرار بود تا در مصلی قم برگزار شود. اگر اشتباه نکنم شاید بیش از 200 اتوبوس از سراسر کشور برای حضور در مراسم می آمدند. الان که یک حساب سر انگشتی میکنم به نظرم کمی زیاد می آید ولی بعید می دانم اشتباه کرده باشم. سخنران برجسته مراسم آیت الله مصباح یزدی بود که او را برای اولین بار از نزدیک می دیدم. به هر حال بعد از رایزنی با برخی از قاریان طراز اول کشور بالاخره یک قاری نوجوان قمی -که اسمش را فراموش کرده ام- که در مسابقات دانش آموزی سراسر کشور رتبه اول را کسب کرده بود برای قرائت قرآن اول مراسم انتخاب کردم. جالب بود! وقتی برای اولین بار با منزل وی تماس گرفتم و با پدرش صحبت کردم آخر مکالمه گفت سلام ما را به آقای الله کرم برسانید ما ارادت ویژه خدمت ایشان داریم. نمی دانم چرا هنوز لحن بیان او را فراموش نکرده ام!
نظرات (4)