شطرنج و بحران فلسفی!(2)
1387/09/13 ساعت 17:17:36
 داستان به اینجا رسیده بود که با اخذ ریتینگ بین المللی آماده حضور در مسابقات انتخابی تیم ملی بودم که ماجرا گونه دیگری رقم خورد!


1. بحران فلسفی ، "معنا"، "تعلقات" و "شیوه زندگی"

همه ما در زندگی مان تعلقاتی داریم که برای ما ارزشمند هستند. برخی از این تعلقات آنچنان ارزشمند هستند که حاضریم تمام زندگی مان را بر مبنای آنها بنا کنیم. و حتی آینده خویش را در تحقق آنها جستجو کنیم. به بیانی دیگر این تعلقات ما هستند که به زندگی و حیات ما معنا می بخشند. حیات هر انسانی حاوی مجموعه "تعلقاتی" - شامل هرگونه غایات، گرایشها، امیال و علایق- است که همه فعالیتهای حیاتش را معنادار می کند. درواقع فهم حیات انسانی بدون در نظرگرفتن این مجموعه ممکن نخواهد بود.
شاید ابتدایی ترین و در عین حال ژرف ترین پیامدی  که "بحران فلسفی" برای حیات انسانی دارد این است که از "معنای" آن پرسش می کند. خاطرم هست هنگامی که احساس کردم به شدت دست به گریبان چنین بحرانی شده ام، پرسشهای متعددی ذهنم را مشغول کرده بود: اساساً چرا باید شطرنج بازی کنم؟ چرا باید همه توان و بهترین لحظه های عمرم را صرف شطرنج و دنیای قهرمانی اش کنم؟ آیا شطرنج ارزشی بیش از یک "بازی" دارد؟ به قول دوست عزیزی چگونه می توانم معنای زندگی ام را در حرکت 32 مهره و صفحه ای 64 خانه ای خلاصه کنم؟


پ.ن.1: از اینکه وعده قسمت دوم را دیر اجابت کردم از همه مخاطبین عذرخواهی می کنم.
پ.ن.2: بعد از نوشتن این قسمت احساس کردم حرفهای بیشتری دارم اما دیگر بیش از این، انتظار مخاطبین و همچنین تفصیل بیشتر را جایز ندانستم.

ممکن است کسانی این سؤال را مطرح کنند که آیا اشتباه من این نبوده است که شطرنج را جدی گرفته ام؟ مگر دنیای قهرمانی ورزش چقدر می تواند در معنابخشی حیات فرد تعیین کننده باشد؟
اگرچه طرح چنین سؤالاتی تا اندازه ای به نظر مقبول می رسد، اما واقع امر چیز دیگری است. واقعیت این است که "فهم" اینکه چه میزان یک تعلق(علاقه) -مثلاً علاقه به شطرنج- می تواند معنابخش حیات یک فرد باشد جز بواسطه همدلی و درون روی به "شیوه زندگی" آن فرد محقق نمی شود. اجازه بدهید کمی بیشتر توضیح بدهم. کسی که در دنیای قهرمانی ورزش وارد می شود "شیوه زندگی"(Form of life) یا اگر می پسندید "سبک زندگی"(Life style) خاصی را انتخاب و در آن زیست می کند. اینکه آن شیوه یا سبک زندگی چیست و چه ویژگی هایی دارد بحث مفصلی است. اما ذکر این نکته کافی است که هر شیوه یا سبک زندگی مشتمل بر تعلقات و علایق ویژه ای بوده و شیوه یا سبک زندگی قهرمانان ورزشی نیز از این قاعده مستثنی نیست. آیا تا به حال زندگینامه قهرمانان بزرگ ورزشی جهان -و حتی ایران خودمان- را خوانده اید؟ به نظرم فهم این مطلب با رجوع به زندگینامه چنین قهرمانانی و تعقیب ردپای تعلقات و نقش شان در معنا بخشی به حیات آنها بسیار جذاب و در عین حال آموزنده است! به نظر می رسد برای کسی که در دنیای قهرمانی ورزش زیست می کند برای نمونه بخش عظیمی از زندگی اش در این خلاصه می شود که مراتب ترقی و پیشرفت را در رشته ورزشی اش طی کند و همین غایت به ظاهر پیش پاافتاده می تواند تمام رفتارها و فعالیتهای دیگر زندگیش را تحت الشعاع قرار دهد. گاهی پیگیری چنین غایتی تمام عمر یک ورزشکار را دربر می گیرد. به بیان ساده تر یک قهرمان ورزشی معنای زندگی اش را در تحقق چنین غایتی شکل می دهد.
خاطرم هست زمانیکه برای مسابقه ای آماده می شدم سعی می کردم حتی ساده ترین فعالیتهای زنگی ام مانند خواب، خوراک و... را نیز مطابق با شرایط موفقیت در مسابقه مذکور تنظیم کنم. مهمتر اینکه حتی زمانی نیز قصد داشتم رشته تحصیل دانشگاهی خویش را نیز تربیت بدنی انتخاب کنم تا شاید مرا در مسیر غایاتی که داشتم بهتر و بیشتر کمک کند.
با این توضیحات شاید قابل فهم باشد که بحران فلسفی همزمان از معنای حیات ما، از شیوه زندگی ما و  از تعلقاتی که حیات ما را معنا می کنند پرسش می کند.بدین ترتیب می توان گفت که "بحران فلسفی" متضمن "بحران معنا" ، "بحران شیوه زندگی" و "بحران تعلقات" ماست. چنین بحرانهایی  بود که مرا ناخواسته با این سؤال مواجه کرد که آیا شطرنج می تواند حیات من را معنادار کند؟

2. بحران فلسفی به مثابه تغییری گشتالتی

در بخش قبل سعی کردم بطور اجمالی نشان دهم که چگونه بحران فلسفی با معنا، تعلقات و شیوه زندگی ما مرتبط است. در اینجا قصد دارم تا اندکی نیز در رابطه با مکانیزم رویداد چنین بحرانی توضیح دهم. به جرأت می توان گفت که مکانیزم شکل گیری چنین بحرانی بسیار مبهم و پیچیده است. شاید بتوان مکانیزم رویداد چنین بحرانی را با وام گیری از مفهوم "تغییر گشتالتی" که توماس کوهن - یکی از فیلسوفان علم ژرف اندیش معاصر - برای تغییرات پارادایمی استفاده می کند تا حدودی روشن کرد. اینجا قصد ندارم توضیح مبسوطی درباره تلقی کوهن از مفهوم تغییر گشتالتی ارائه کنم. تنها می خواهم به دو ویژگی چنین تغییری در ارتباط با بحران فلسفی اشاره کنم:

2.1 بحران فلسفی و نگرش کل گرایانه
چنان که در مفهوم تغییر گشتالتی کوهن نیز نهفته است به نظر می رسد هنگامی که فرد دچار بحران فلسفی می شود بینش وی بطور کلی نسبت به حیات خویش دگرگون می گردد. به بیانی دیگر تلقی فرد بعد از تجربه چنین بحرانی به حیات، شیوه زندگی اش و همه فعالیتهایی که پیش از این بر مبنای غایات و تعلقات ویژه ای معنا می شد به مثابه یک کل تغییر پیدا می کند. توماس کوهن این نگرش کل گرایانه را در تغییر گشتالتی با مثال تصاویری که به دو صورت می توان دید تشریح می کند. مثلاً تا به حال دیده اید که برخی تصاویر هستند که هم بصورت دختری زیبا و هم بصورت پیرزنی زشت دیده می شوند؟ چگونه تفاوت میان این دو نوع دیدن صورت می گیرد؟ آیا ما اجزاء صورت پیرزن زشت  یا دختر زیبا را می بینیم و سپس حکم می کنیم که تصویر پیرزن زشت یا آن دختر زبیا را دیده ایم؟ خیر. به نظر اینگونه نمی آید. بلکه ما بصورت یک کل با تصویر آن پیرزن زشت یا دختر زیبا روبرو می شویم. درواقع رویداد بحران فلسفی نیز چنین مکانیزمی دارد.
در ارجاع به تجربه خودم باید بگویم که نگاه من به شطرنج و دنیای قهرمانی اش با نقدهایی پراکنده و مجزا صورت نگرفت. بلکه وقتی نگاه من یکجا و بطور کلی نسبت به شیوه زندگی که در پیش گرفته بودم تغییر کرد دیگر تعلق به شطرنج و دنیای قهرمانی اش را بی معنا یافتم و با این مسئله روبرو شدم که با چنین معنایی از حیات، تعلقات و شیوه زندگی مرتبط با آن چه کنم؟ خاطرم هست زمانیکه این مسئله را با برخی از دوستان شطرنجی ام در میان گذاشتم احساس می کردم ارتباطی بین ما حاصل نمی شود. بعدها فهمیدم که عدم حاصل شدن ارتباط این علت بود که من ناگهان کل این شیوه زندگی را با همه لوازمش مورد بحث قرار می دادم و آنها مخالف چنین رویکردی بودند.
نکته دیگری در ارتباط با نگرش کل گرایانه به بحران فلسفی وجود دارد. ممکن است کسی سؤال کند که دقیقاً چه زمانی انسان دچار چنین بحرانی می شود؟ در پاسخ به این سؤال باید گفت که اساساً در نگرش کل گرایانه "زمان" مورد بحث نیست. این مهم نیست که بحران فلسفی تدریجی یا دفعتی به وقوع پیوسته باشد و به نوعی زمان وقوع آن نیز غیرقابل تشخیص است. اتفاقاً مدتها برای خودم این سؤال مطرح بود که دقیقاً از چه زمانی دچار این بحران فلسفی شدم و احساس کردم شطرنج نمی تواند معنابخش حیات من باشد؟ اما هیچگاه نتوانستم حتی زمان تقریبی آنرا مشخص کنم.

2.2 بحران فلسفی و استدلال ناپذیری
بحران فلسفی متضمن هیچگونه استدلال و تصمیم گیری مستدل از پیش تعیین شده نیست. به عبارت دیگر بحران فلسفی ماهیتاً پدیده ای غیر استدلالی و به تعبیری ایمانی است. به این معنا که ما تصمیم نمی گیریم که معنای حیات خویش را دچار بحران کنیم و  فرآیند طرد نگاهی فلسفی و پذیرش نگاه فلسفی دیگر به مثابه یک "جهش ایمانی" است. اما زمانیکه چنین طرد و پذیرشی صورت گرفت ما از استدلال برای توضیح وضعیت پیش آمده استفاده می کنیم. همچنانکه طرد و پذیرش دو نگاه متفاوت من به شطرنج نیز اینگونه بود. 


3. "بحران فلسفی" چیست؟

شاید با توضیحاتی که در بخش های قبل داده شد برای عده ای این سؤال مطرح شود که بحران فلسفی چیست؟ به نظر می آید چنین سؤالی متضمن این پیشفرض  است که بحران معنا، بحران تعلقات و بحران شیوه زندگی همگی از تبعات بحران فلسفی است. به بیان دیگر زمانیکه بحران فلسفی اتفاق می افتد متعاقب آن بحران تعلقات، بحران معنا و بحران شیوه زندگی به وقوع می پیوندد. حال با این پیشفرض سؤال می شود که خوب! بحران فلسفی چیست؟
اما در پاسخ به این عده باید بگویم که بحران فلسفی پدیده ای غیر از اینها نیست. به سخن دیگر
بحران تعلقات، بحران معنا و بحران شیوه زندگی عین بحران فلسفی ست! چراکه بحران فلسفی متضمن بحرانهای مذکور است.

4. از باب نتیجه گیری

الف) در دو پستی که با عنوان "شطرنج و بحران فلسفی" ارائه کردم قصد داشتم تا بحران فلسفی را  که در بخشی از زندگی ام با آن روبرو بودم با دو رویکرد طرح کنم. در پست اول سعی نمودم تا مسئله طرد شطرنج به عنوان یکی از مهمترین علائق دوران نوجوانی و جوانی ام را داستان گونه روایت کنم و در پست دوم نیز به توصیف و تبیین این داستان به زبانی دیگر -شاید به تعبیری فلسفی- بپردازم. و در نهایت نشان دهم که مسائل فلسفی -یا حداقل به زعم ما فلسفی- چگونه با زندگی عرفی و تجربه های زیسته هر روزه ما در ارتباط است و اساساً جدایی میان مسائل فلسفی و حیات عرفی ما امری موهوم و تخیلی است. و نیز مقابله با این فرض که مسائل و موضوعات فلسفی اساسا ًمسائلی انتزاعی و ساخته و پرداخته انسان فارغ از زندگی روزمره است. بدین ترتیب می توان گفت که به تعبیری هر مسئله فلسفی برخاسته و مرتبط با مسئله ای در زندگی روزمره ماست.

ب) اما با وجود همه مطالبی که سعی کردم در بخشهای پیشین ارائه کنم چه چیزی را می توانم در مورد آینده خویش بگویم؟ آیا باز هم دچار بحرانی فلسفی خواهم شد؟ آیا تعلقات جدیدی که جایگزین تعلقات پیشین من شده است باز دستخوش دگرگونی قرار می گیرد؟ تعلقات جدید من چیست؟ در حال حاضر چه تعلقاتی به زندگی من معنا می بخشند؟
اینها همگی سؤالاتی است که فوق العاده مهمند و مرتبط به بعد از وقوع بحران فلسفی است که تجربه نموده ام. تأمل راجع به چنین سؤالاتی برای من بسیار لذت بخش و در عین حال شگفت انگیز است!

ج) در نهایت باید اذعان کنم که تصور می کنم ماجرای بحران فلسفی بسیار مبهم تر و پیچیده تر از آن چیزی است که در این دو پست ارائه کردم. و قطعاً سؤالات و ابهامات متعددی را برانگیخته است!





  نظرات (3)
نویسنده ابن السبیل website, 15/09/1387 - 11:21
 
هوالمستعان، 
سلام، 
خیلی این مباحث شیرین و لذت بخش هست حقیقتاً. 
یک نکته: 
به اعتقاد بنده انسان دائماً با تعلقات جدیدی روبرو میشود... ودوباره تعلقات جدید مادستخوش تغییر میشود...و دوباره باز دچار بحران فلسفی ... نمیدانم خوب است یا بد ؟!اماشاید نشان از وجود بی تاب و آشفته و سرگردان ما دارد... 
انسان/حیات/خدا:مثلث فکری هر انسان است بلا شک!و در دایره لغات هر انسان به گونه ای تعریف شده اند... 
مانا و سربلند باشید. 
 
-------------------------------------- 
متشکرم. البته الزاماً این تغییر، سرگردانی به معنای منفی کلمه نیست. 
 
نویسنده رخ در رخ, 15/09/1387 - 19:58
 
پیش از نیز چنین مفهومی ذهنم را به خود مشغول داشته بود وحال واژه آن را بحران فلسفی یافتم .  
برای من افرادی که چنین تغییری در زندگیشان رخ داده ، قابل توجه بوده و هست و نکته همان بود که به آن اشاره کردید؛ نگهداری و توجه واپسین . 
من این بحران را لذت معنوی می پندارم ، چرا که زندگی پیامبران و بزرگان عموماً بدور از آن نبوده ، پس آن را به شما تبریک می گویم و امیدوارم برایتان سکویی برای بالا رفتن باشد نه بلندایی که تنها از آن به پایین بنگرید 
 
-------------------------------------- 
ممنون. نظر لطف شماست. نکته اینجاست که تنها خداوند از عاقبت چنین تغییراتی آگاه است. پس امیدوارم ما را عاقبت به خیر کند! 
 
نویسنده صالح, 16/09/1387 - 11:15
 
سلام 
خداروشکر که بلاخره یه چیزی نوشتی 
امید جان نظریه راهبردی تعلیق و تعلق سرزمینی :) روی این نظریه خوب کار کن دچار بحران فلسفی هم نشو دکترا که گرفتی به درد می خوره 
ولی از شوخی گذشته یقین و ایمان چیزهای خدا قسمت کنه 
مثل اون فیلسوفه که میگفت: می ترسم عمرم به آخر برسد در حالی که هنوز به اندازه پیرزنان نیشابوری به خدا ایمان ندارم 
شاد باشی رفیق 
 
-------------------------------------- 
ممنون. جالب بود! 
 

  • لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید
نام:
پست الکترونیکی شما:
وب سایت شما:
BBCode:Web AddressEmail AddressBold TextItalic TextUnderlined TextQuoteCodeOpen ListList ItemClose List
نظر

Powered by AkoComment Tweaked Special Edition v.1.4.6
AkoComment © Copyright 2004 by Arthur Konze - www.mamboportal.com
All right reserved



عضويت

Powered by WebGozar