| شطرنج و بحران فلسفی! (1) |
| ۲۱ مرداد ۱۳۸۷ | ||||||||||||
|
همیشه این سؤال برای من مطرح بود که چگونه انسان دچار بحران فلسفی می شود؟ و چگونه این بحران فلسفی زندگی وی را تحت تأثیر قرار می دهد؟ و اساساً ماهیت چنین بحرانی چیست؟ اما به قول این جمله معروف که "تا چیزی برای خودت اتفاق نیافتد، آنرا درک نمی کنی" زمانی معنای بحران فلسفی و تبعاتش را درک کردم که آنرا عمیقاً تجربه نمودم. البته جمله مذکور خالی از اشکال نیست. زیرا درک پدیده ای الزاماً متضمن تجربه کردن آن نیست. ولی به هر حال این اندازه قابل استدلال است که تجربه کردن پدیده ای به فهم و درک آن کمک می کند.قصد دارم تا ماجرای علاقه ام را به شطرنج و تبدیل شدنم به یک بازیکن بین المللی و همچنین بحران فلسفی که در ارتباط با آن دچار شدم،تشریح کنم. بحرانی که نهایتاً به ترک مهمترین دغدغه زندگی ام یعنی "شطرنج" منجر شد.
خاطرم هست که هفت یا هشت ساله بودم که با بازی شطرنج آشنا شدم و نه ساله بودم که به بهانه معدل خوب یکی از آن شطرنج های آهنربایی که تازه به بازار آمده بود هدیه گرفتم. شطرنجی که به نام من بود و به کام پدر! پ.ن. این داستان ادامه دارد! همیشه افسوس و گله ای داشتم از اینکه چرا هر زمانی که پدر بخواهد با دیگران بازی کند من شطرنج را می بینم و درغیر اینصورت با اینکه متعلق به من است به آن دسترسی ندارم. اما نکته جالب اینجاست که همین منع و عدم دسترسی به آن شطرنج کذایی باعث شد تا فوق العاده به بازی شطرنج حریص شوم. جمله معروف دیگری در این ارتباط وجود دارد که "اگر انسان از چیزی منع شود، نسبت به آن حریص می شود". البته بازهم باید متذکر شد که الزاماً هر منعی به حریص شدن نمی انجامد. به هر حال همین حریص شدن به شطرنج موجب شد تا با دقتی که در حین بازی پدر با دیگران می کردم، آرام آرام مهارت لازم را پیدا کنم و گه گاه نظراتی در میان بازی بدهم که منجر به پیروزی پدر شود. از آن زمان به بعد بود که بعضی اوقات نیز فرصتی به من داده می شد تا با رقبای پدر زورآزمایی کنم. کم کم کار به جایی رسید که دیگر حریفی نبود تا در میان آشنایان و فامیل از پس این پسربچه حریص بربیاید. و همین امر سبب شد تا نماد قدرت در بازی شطرنج میان آشنایان و فامیل شوم. جالب اینکه برخی میهمانی های خانوادگی مان نیز صرفاً با محوریت بازی شطرنج و رقابت من با یکی از آشنایان و فامیل برگزار می شد. حتی به یاد دارم که چندباری هم از طرف پدر و دیگران برای به اصطلاح "رو کم کنی" به مبارزه با دوستانشان دعوت شدم. پدر از شدت علاقه من و مهارت نیم بندی که در بازی شطرنج پیدا کرده بودم آگاه بود و حتی به اصرار و گریه من یکبار هم مرا به فدراسیون شطرنج-که آنزمان در خیابان پارک وی، روبروی هتل استقلال بود-برد تا در مسابقات هفتگی که آنجا برگزار می شد شرکت کنم. این ماجرا ادامه داشت تا اینکه با خریدن چند کتاب درباره آموزش شطرنج که اولین آنها هدیه پدر بود، کا را دنبال کردم. ضمناً دفعات بعدی نیز شخصاً به فدراسیون شطرنج می رفتم که دیگر به سه راه طالقانی، خیابان بوشهر منتقل شده بود.داستان قدرت من در بازی شطرنج به مدرسه هم کشیده شده بود و در مسابقاتی که در مدرسه نیز برگزار می شد همواره نفر نخست بودم. بعدها خانه مان از چهاراه طالقانی به خیابان امیرآباد رفت که آنجا با پدیده ای به نام "پارک لاله" آشنا شدم که در زندگی و تجارب شخصی من بسیار تأثیرگذار بود. می گویم "پدیده" چون پارک لاله به ظاهر پارکی ست مانند پارک های دیگر اما واقعیت این است که به زبان ویتگنشتاین "Form of life" یا "شیوه زندگی" منحصر به فردی دارد با انبوهی از داده های جامعه شناختی و فرهنگی که هرکدام ارزش مطالعاتی و پژوهشی جداگانه دارد. شاید در فرصتی دیگر به این قصه نیز بپردازم. در هر صورت یادم هست روزهای تعطیل و زمان هایی که از مدرسه فارغ می شدم مثل گربه مرتضی علی که از هر جایی رهایش کنی، بازهم چارچنگولی یکجا می افتد در پارک بودم و کم کم ساعات زیادی را به تماشای شطرنج در ضلع غربی پارک صرف می کردم. جالب اینجاست که در پارک لاله هم چون سن کمی داشتم اوایل کسی من را بازی نمی داد اما بعدها که دوستانی در آنجا پیدا کردم، مرا هم بازی دادند و تبدیل شدم به یک بازیکن تمام عیار. ساعت های مدیدی می شد که در پارک می نشستم و بازی می کردم. بطوریکه پدر و مادرم به شدت از این وضعیت عاصی و نگران شده بودند و همیشه سر این ماجرا بگو مگو می کردیم. از شما چه پنهان که همه نوع خلافی از مصرف تریاک تا نزاع با سلاح سرد بر سر قمار در آنجا اتفاق می افتاد و من نیز شاهد بسیاری از آنها بودم. یادم هست که در تابستان و روزهای تعطیل از هشت صبح بدون خوردن صبحانه به پارک می رفتم و تا نیمه شب مشغول بازی بودم. گاهی می شد که تمام روز را با یک کلوچه و چای به شب می رساندم و چنان محو بازی می شدم که همه چیز را فراموش می کردم. همه زندگی من شده بود "شطرنج". حتی آن زمانی هم که منزل بودم پای کامپیوتر می نشستم و در نرم افزارهای مختلفی که درباره شطرنج تهیه کرده بودم، غرق می شدم. از سویی خانواده به شدت با وضعیت من مخالف بودند و تمام تلاششان را می کردند که مرا از شطرنج که دیگر همه زندگی من شده بود منصرف کنند اما از سوی دیگر من هرچه بیشتر در شطرنج غرق می شدم. از آنها گفتن و از من نشنیدن! کار به جایی رسید که یکبار پدر کتاب های شطرنج مرا پاره کرد و به شدت مرا مورد نوازش قرار داد. در این گیر و دار بود که فدراسیون شطرنج از سه راه طالقانی به خیابان حجاب یعنی جنب پارک لاله نقل مکان کرد و دسترسی به آنرا برای من آسانتر می کرد. دیگر خانواده چاره ای جز قبول این وضعیت نداشت. من هم تقریباً به یک بازیکن حرفه ای تبدیل شده بودم و در انواع و اقسام مسابقات داخلی و بین المللی که در سطح کشور برگزار می شد، شرکت می کردم. شطرنج مانند همه رشته های ورزشی دیگر، دارای فدراسیون جهانی ست به نام فیده. مثل فوتبال که فدراسیون جهانی اش فیفا و یا کشتی که فدراسیون جهانی اش فیلا نام دارد. معمولاً همه فدراسیون های جهانی ورزشی در همه رشته ها دارای یک Ranking list هستند که بازیکنان بین المللی هر کشور جایگاهی را در آن به خود اختصاص می دهند.فیده هم چیزی به این نام دارد که همه بازیکنان در سطح دنیا تلاش می کنند که اولاً وارد این لیست شوند و ثانیاً مراتب صعودی را برای قرارگرفتن در جمع بهترین شطرنج بازان جهان طی کنند.خوب! آرزوی من هم این بود که زمانی برای من هم این اتفاق بیافتد که وارد این لیست شوم و نامم در لیست فدراسیون جهانی شطرنج قرار بگیرد تا بعدها آرام آرام بتوانم مراتب ترقی را طی کنم. به همین علت بواسطه شرایط حضور در Ranking list ناچار بودم تا در مسابقات طراز اول ملی و بین المللی شرکت کنم تا جواز حضور در آنرا بدست بیاورم. بالاخره با شرکت در چندین مسابقه ملی و بین المللی توانستم ریتینگ بین المللی بگیرم و وارد Ranking list شوم. برای من که از سویی هیچ کلاس آموزشی واستاد خصوصی نداشتم و از سوی دیگر از حمایت خانواده نیز بی بهره بودم، موفقیت بزرگی محسوب می شد. خاطرم هست که بعد از این موفقیت قصد داشتم تا آماده حضور برای انتخابی تیم ملی جوانان و بزرگسالان بشوم که ماجرا به گونه دیگری رقم خورد!!!
Powered by AkoComment Tweaked Special Edition v.1.4.6 |
||||||||||||
نظرات (4)