| دين عامه و خاصه |
| 1389/03/24 ساعت 15:38:05 | ||||||||
|
دكتر سروش در صفحه 85 فصل دوم از كتاب "صراطهاي مستقيم" مي گويد:
« ... كثرت در دين عامه ناشي از كثرت علل است و مادام كه كثرت علل(يعني محيط، تربيت، تقليد ...) برجاست، كثرت اديان(يا كثرت تدين ها) هم برجاست. مي رسيم به دين خاصه يا خواص(علما) كه دليل دارد نه علت و هر دسته اي از آنها به دليلي خود را حق مي داند و ديگري را باطل. »
اكنون چند نكته در مورد فراز فوق قابل طرح است:
1. اولاً، به فرض پذيرش تفكيك دو نوع دين عامه و خاصه، و اينكه اساساً دين عامه معلل است و دين خاصه مدلل؛ چرا بايد دين خاصه را از محدوده تأثير علل(يعني محيط، تربيت، تقليد ...) خارج كنيم؟ آيا خواص(علما) صرفاً به جهت اينكه براي دينداري شان به ساحت دليل و استدلال ورزي وارد مي شوند از عللي كه ذكر آن رفت، تأثير نمي پذيرند؟ به عبارت ديگر، آيا نمي توان تصور نمود كه خواص(علما) نيز مانند عوام -از آن جهت كه انسانند و در جامعه انساني زيست مي كنند- تحت تأثير همان علل هستند؟ و البته شايد چه به لحاظ نوع و چه به لحاظ درجه در شكلي متفاوت تر، پيچيده تر و نهاني تر؟! 2. ثانياً، بر چه اساسي به اين نتيجه رسيده ايم كه عوام "دلايلي" براي دينداري شان ندارند؟ آيا ما پس از ايضاح مفاهيم "عوام" و "دليل" دست به كاوشي تجربي زده ايم و سپس با مشاهده عامه مردم به اين نتيجه رسيده ايم كه دين عامه فاقد هرگونه دليل و استدلال ورزي است؟ در اين صورت آيا چنين كاوشي ممكن است؟ 3. ثالثاً، اساساً چه ملاك و معياري را مي توان براي تمييز نقش "علل" و "دلايل" در دينداري افراد -چه خواص و چه عوام- ارائه نمود؟ به بيان ديگر، چگونه دريابيم كه دينداري افراد مبتني بر علت است يا دليل؟ 4. رابعاً، فارغ از همه ابهام هاي ياد شده، آيا مي توان ملاك و معيار روشن و منقحي براي تمييز مفاهيم "علت" و "دليل" ارائه كرد؟ يعني اينكه بواسطه چنان ملاك و معياري بدانيم كه چه چيز را بايد از جنس علت بدانيم و چه چيز را از جنس دليل. 5. با اين توصيف، آيا ايجاد و برقراري چنين تفكيكي -اينكه دين خاصه يا خواص(علما) مدلل است و دين عامه يا عوام معلل- تنها به ابهام و پيچيدگي بيشتر در فهم و تبيين دينداري منجر نمي شود؟ مرتبط:
Powered by AkoComment Tweaked Special Edition v.1.4.6 |
||||||||
نظرات (0)