مرحوم نادر ابراهيمي را به خوبي نمي شناسم. چون "با سرود خوان جنگ در خطه نام و ننگ" تنها اثري است كه تا به حال از اين نويسنده وطني خوانده ام. به همين دليل، نمي توانم در مورد اينكه برخي وي را نويسنده اي "لائيك" (1) مي دانند، قضاوت كنم. شايد به ظاهر برايم عجيب باشد كه كسي خالق اين اثر را لائيك بداند. اما از آنجايي كه اين نوشته مربوط به سالهاي جنگ است و از سوي ديگر، بسياري از متفكرين، نويسندگان و هنرمندان را مي شناسيم -مثل محسن مخملباف- كه از آنزمان تاكنون، دچار تحولات روحي و فكري متفاوتي شده اند، نسبت دادن همچين چيزي هم دور از ذهن نيست. به شرط آنكه پيش از آن مراد و منظور خود را از مفهوم "لائيك" روشن كنيم و بتوانيم ردپاي آنرا در آثار و زندگي او نشان دهيم.
اين كتاب، بخشي از يادداشت هاي سفر نادر ابراهيمي به جبهه جنوب در فروردين سال 1365 است. در اين سفر كه به صورت گروهي انجام گرفته است؛ ابراهيم حاتمي كيا (از سپاه پاسداران)، كمال تبريزي (از صدا و سيما) و علي كليج (از سپاه پاسداران) و نادر ابراهيميبه عنوان نويسنده و محقق آزاد حضور داشته اند. ابراهيمي هدف اين سفر را پژوهشي مقدماتي براي گزارشي بزرگ معرفي كرده است.
يادداشت هاي كتاب از نظم خاصي پيروي نمي كند. چنانكه نويسنده هم در جايي از كتاب مي گويد: «دلم نمي خواهد اين گزارش كوتاه كم توان از نظم و نظامي برخوردار باشد؛ از جايي شروع شود و به جايي برسد؛ حركتي منطقي در زمان و مكان داشته باشد. نه... با من پياده بيا اي دوست، با من پياده بيا، و آشفته، و مختصري مجذوب.» (ص22). اما به نظرم مهمترين مشخصه كتاب، روايتي است كه يك "روشنفكر" يا به قول خودش "شبه روشنفكر" در مواجهه با جنگ دارد. روايت فردي كه اگرچه در حال و هوايي متجددانه به سر مي برد اما نمي تواند در برابر عظمت واقعه اي كه از نزديك با آن روبرو مي شود سكوت كند و از آن فراتر، در برابر رشادت ها و جان فشاني هاي مردان و زنان هموطنش و در يك كلام هيبت آنچه با وجودش لمس مي كند، خضوع نكند. به بيان ديگر، با وجود اينكه ابراهيمي متعلق به فرهنگي روشنفكرانه بوده و دقيقاً به همين خاطر، با آنچه در جنگ مي بيند و لمس مي كند فاصله اي فرهنگي دارد؛ اما اين فاصله فرهنگي سبب نمي شود بسان بسياري از روشنفكران ديگر با آنچه مواجه مي شود و در فهم آن عاجز است به ديده تحقير بنگرد. بلكه برعكس، اينفاصله فرهنگي باعث مي شود تا در مقابل اين هيبت، متواضعانه و فروتنانه سخن بگويد و مجددانه در پي فهم و درك آن باشد. از اين منظر، لحن روايت ابراهيمي و سؤالاتي كه در مورد جنگ براي وي مطرح مي شود بسيار شبيه لحن روايت و سؤالاتي است كه در مورد انقلاب اسلامي براي ميشل فوكو مطرح شده است. هرچند يكي اديب است و ديگري فيلسوف! چراكه به زعم من، هردو -با وجود اختلافات متعدد- در داشتن فاصله اي فرهنگي با آنچه كه با آن مواجه شده اند مشتركند. و جالب تر اينكه خود نيز بدان معترفند. اما تفاوتي هم اينجا بين ايندو وجود دارد و آن اينكه خضوع و فروتني ابراهيمي در مقابل جنگ تحميلي برخلاف فوكو همراه با حسرتي وصف ناشدني از عمق جان است. چنانكه در فرازهاي پاياني كتاب مي گويد:
«يك روز، سرانجام به جبهه بازخواهم گشت، هرچند شايسته آن نباشم و شبه روشنفكري رنجيده و زخم خورده باشم. آنجا، سرم را روي زانوي رزمنده جواني خواهم گذاشت، و خواهم پرسيد: مگر اين آقايتان حسين با شما چه كرده است كه اينسان...
يك روز، سرانجام، به جبهه بازخواهم گشت و اين فصل خالي نوگشوده را پر خواهم كرد...
يك روز باز خواهم گشت...» (ص75)
ضمناً زبان روايت، بي تكلف و مملو از تشبيه ها، استعاره ها و كنايه هايي زيباست. من اين فراز را بسيار دوست داشتم:
«اين پروانه هاي كوچك رنگارنگ سبكبال كه اينطور مست از نسيم بهاري به پيش مي تازند، تاريخ يك ملت بزرگ را مي سازند- بي آنكه تفاخري داشته باشند، يا تأملي روي اين نكته كه راهي كجا هستند يا پيمودن اين راه تا چه حد دشوار است.
اينك به ياد شعري از يغماي خشتمال نشابوري مي افتم كه تك بيت هاش، به اعتقاد من، حتي بيش از تك بيت هاي صائب مي خراشد و مي سوزاند و مي ماند:
گفتي: "هدف كجاست؟" كماندار را بپرس
من تيرم و روان، چه خبر از نشانه ام؟ » (ص46)
پ.ن1: سرشار، محمدرضا. عكس انتخاباتي با كت دكتر احمدي نژاد يا: يك نويسنده چگونه سياستمدار مي شود، ص15.
پ.ن2: راستش خوشبختانه آمار كتاب ها آرام آرام از دستم در رفته است و كتاب هاي متعددي هست كه در اين مدت خوانده ام اما هنوز مجال معرفي شان را نداشته ام. لذا اگر ديديد پست هاي معرفي كتاب بالا گرفت، خرده نگيريد!