چرا غزالي نمي شويم؟ (1)
1388/11/06 ساعت 12:06:06
اندر حكايت احوال هميشه ناخوش من!

« غزالي كسي بود كه در همه چيز شك كرد، بنابر آنچه خودش در المنقذ من الضلال نوشته و در اختيار ما نهاده است مي گويد كه روزي رسيد در 38 سالگي كه در همه چيز ترديد كردم. ترديدي صميمانه و بي طرفانه، گريبان خود را گرفتم و از نحوه و مشي خود در زندگي سؤال كردم تا به بديهي ترين اعتقاداتي كه داشتم رسيدم. پيداست كه يك شك دكارتي بسيار روشن و عريان گريبان او را گرفته بود، به طوري كه خودش مي گويد مدت شش ماه بيمار بودم و در خانه افتاده بودم و لب از لب نمي گشودم. طبيب بر سر من مي آورند و طبيب از درمان كردن من عاجز مانده بود
و من خود مي دانستم كه دردم چيست. درد من كشمكش دروني من بود و اين وسوسه اي كه در بديهي ترين بديهيات به جان من افتاده بود. اين كه نحوه زندگي من، اين حشمت و جلالي كه دارم، استادي دانشگاه نظاميه، محبوبيت نزد سلطان و خليفه، آيا بهترين روش زندگي است؟ از اين جا شروع شد تا رسيد به اعتقادات من: من كه اشعري ام، من كه اهل سنتم، من كه در فقه و اصول و كلام، فلان عقايد را دارم و از آن باز عقبتر رفت تا رسيد به بديهيات: اين كه دنيايي هست، اين كه الان روز است، اين آفتابي مي تابد، من چرا به اينها عقيده دارم؟ مي گويد كه اين ترديدها چنان گريبان او را گرفت كه همه چيز را كنار گذاشت و از محيط و محلش بيرون رفت و ده سال در عزلت نشست و تكليف خودش را با خودش روشن كرد »

ادامه دارد ...

پ.ن:صراطهاي مستقيم، عبدالكريم سروش، ص 89-88

بعد از نوشت: به توصيه عزيزي و براي رعايت زيبايي ادبي، زير عنوان "اندر حكايت احوال ناخوش هميشه من!" را به "اندر حكايت احوال هميشه ناخوش من!" تغيير دادم.




  نظرات (2)
نویسنده بنده website, 08/11/1388 - 19:39
 
سلام. منتظر ادامه اين مطلب هستم. راستي منتظر ادامه پست قبلي كه وعده دادي هم هستم. 
باز هم راستي با مطلبي تحت عنوان"آغاز دوباره فعاليت طلبه‏هاي محكوم به حبس" به‏روز هستم. خوشحال مي‏شوم اگر سر بزنيد و نظر بدهيد. ياعلي 
 
------------------------------------------------------------- 
سلام و ممنون. به وعده ها عمل مي كنم. ضمناً خدمت هم مي رسم برادر! 
 
نویسنده محمد نیازی, 12/11/1388 - 09:09
 
امید این هم پستت هم سیاسی است  
............................. 
 
ملا سوار خر شد گفتند این سیاسی ست 
 
بایرامقلی پدر شد گفتند این سیاسی ست 
 
در داستان گلعنبر نُه بار بچّه زایید 
 
نُه تا همه پسر شد گفتند این سیاسی ست 
 
دل می خورند و قلوه خوبان شهر با هم 
 
تا شام ما جگر شد گفتند این سیاسی ست 
 
هنگام آب خوردن دستم به مانعی خورد 
 
لیوان ما دمر شد گفتند این سیاسی ست 
 
یارو قمر قمر گفت گفتند بی خیالش 
 
تا ماه ما قمر شد گفتند این سیاسی ست 
 
دانشجویی ز کرمان از بخت بد هنر خواند 
 
یک روز باهنر شد گفتند این سیاسی ست 
 
یک چشم عمه چپ بود گفتند اجتماعی ست 
 
بابا بزرگ کر شد گفتند این سیاسی ست 
 
اشتر جملچه زایید گفتند این عجیب است 
 
گاو حسن بقر شد گفتند این سیاسی ست 
 
گفتند اعتراضات کار برنج هندی ست 
 
کوبا پر از شکر شد گفتند این سیاسی ست 
 
روزی کنار دریا موجی عظیم آمد 
 
شلوار شیخ تر شد گفتند این سیاسی ست 
 
در فوتبال روزی دروازه بان زمین خورد 
 
دردش که بیشتر شد گفتند این سیاسی ست 
 
عطّار نسخه ای بست گفتند شبهه ناک است 
 
خیّام کوزه گر شد گفتند این سیاسی ست 
 
شاعر به فکر افتاد مردن چه چیز خوبی ست  
 
آماده سفر شد گفتند این سیاسی ست 
 
------------------------------------------------------------ 
سلام و ممنون. در زمانه اي كه سياست امر غالب شود چنين چيزي عجيب نيست! 
 

  • لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید
نام:
پست الکترونیکی شما:
وب سایت شما:
BBCode:Web AddressEmail AddressBold TextItalic TextUnderlined TextQuoteCodeOpen ListList ItemClose List
نظر

Powered by AkoComment Tweaked Special Edition v.1.4.6
AkoComment © Copyright 2004 by Arthur Konze - www.mamboportal.com
All right reserved



عضويت

Powered by WebGozar