« غزالي كسي بود كه در همه چيز شك كرد، بنابر آنچه خودش در المنقذ من الضلال نوشته و در اختيار ما نهاده است مي گويد كه روزي رسيد در 38 سالگي كه در همه چيز ترديد كردم. ترديدي صميمانه و بي طرفانه، گريبان خود را گرفتم و از نحوه و مشي خود در زندگي سؤال كردم تا به بديهي ترين اعتقاداتي كه داشتم رسيدم. پيداست كه يك شك دكارتي بسيار روشن و عريان گريبان او را گرفته بود، به طوري كه خودش مي گويد مدت شش ماه بيمار بودم و در خانه افتاده بودم و لب از لب نمي گشودم. طبيب بر سر من مي آورند و طبيب از درمان كردن من عاجز مانده بود و من خود مي دانستم كه دردم چيست. درد من كشمكش دروني من بود و اين وسوسه اي كه در بديهي ترين بديهيات به جان من افتاده بود. اين كه نحوه زندگي من، اين حشمت و جلالي كه دارم، استادي دانشگاه نظاميه، محبوبيت نزد سلطان و خليفه، آيا بهترين روش زندگي است؟ از اين جا شروع شد تا رسيد به اعتقادات من: من كه اشعري ام، من كه اهل سنتم، من كه در فقه و اصول و كلام، فلان عقايد را دارم و از آن باز عقبتر رفت تا رسيد به بديهيات: اين كه دنيايي هست، اين كه الان روز است، اين آفتابي مي تابد، من چرا به اينها عقيده دارم؟ مي گويد كه اين ترديدها چنان گريبان او را گرفت كه همه چيز را كنار گذاشت و از محيط و محلش بيرون رفت و ده سال در عزلت نشست و تكليف خودش را با خودش روشن كرد »
ادامه دارد ...
پ.ن:صراطهاي مستقيم، عبدالكريم سروش، ص 89-88
بعد از نوشت: به توصيه عزيزي و براي رعايت زيبايي ادبي، زير عنوان "اندر حكايت احوال ناخوش هميشه من!" را به "اندر حكايت احوال هميشه ناخوش من!" تغيير دادم.
نظرات (2)
لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید