1. برای بسیاری از فرزندان شهدا که پدر را پیش از تولد و یا در عنفوان کودکی از دست داده اند، معمولاً یاد پدر جز از طریق فیلم، عکس، صدا، نوشته و ... حاصل نمی شود. من هم مجبورم با همین ها سر کنم. سخت است اما چه می توان کرد؟ این هم قسمت ما بود که هنوز بیست روز از تولدمان نگذشته باید داغدار پدر می شدیم. با تقدیر خداوند نمی توان جنگید. امیدوارم اگر در این دنیا پدر را ندیدم شفاعتش آن دنیا نصیبم شود. نمی دانم چه کرده بود که شهادتش باید در روز قدر یعنی بیست و سوم ماه مبارک رمضان اتفاق می افتاد؟! خلاصه هر چه بود خوشا به سعادتش! 2. زمانیکه در مقطع راهنمایی تحصیل می کردم یک روز معلم تربیتی مان جناب آقای محسن شیخ علیان که بسیار از او آموخته ام گفت هر کسی که از خانواده شهداست عکسی از شهیدشان بیاورد تا در مراسم زیارت عاشورای هفتگی مدرسه یادی از آنها شود. من هم عکسی از پدر قاب کردم و به مدرسه بردم. وقتی عکس را به معلممان دادم گفت عجب برادر خوش چهره ای داشتی. به ایشان گفتم این عکس پدرم است نه برادرم. کمی باورش برای او سخت بود. راستش آنقدر پدرم جوان بود که معلم ما نمی توانست تصور کند که این عکس متعلق به پدرم است. آخر، جوان بیست و یک ساله مگر چه از این دنیا کم داشت که جانش را کف دستش می گذارد و حتی بعد از مجروح شدن دوباره به جبهه بازمی گردد؟ آری بیست و یکسال! یعنی شش یا هفت سال از سن کنونی من کوچکتر! 3. الهی من به قربان یک قطره از خون کفنت که اینگونه در آن غلطیده ای! الهی من به فدای این چهره مظلوم و آرام که خدا فقط می داند روحش به کجا پرواز کرده است! پدرم چرا موهای سر و صورتت به هم ریخته؟ کاش خودم بودم و با دستان کوچکم شانه اش می کردم! پدرم می دانی همیشه دوستان و معلمان نام فامیلم را جابجا می گفتند؟ الهی جانم به قربانت انگار فامیل تو را هم بر این مقوا جابجا نوشته اند! پدرم تو در عکسهایت خیلی خوش تیپ بودی چرا کسی لباسهایت را مرتب نکرده؟ پدرم جواب این خون ها را چگونه باید بدهم؟ کمکم می کنی؟ من که از این پاسخگویی بر نمی آیم! پدرم چرا به خوابم نمی آیی؟ پدرم این روزها سخت است با جوانی هم سن و سال خودم از تو سخن بگویم! این روزها حتی برخی فرزندان شهدا پدرانشان را آنچنان پنهان می کنند که مبادا کسی بو ببرد پدرشان شهید شده است! عزیز دلم بگو چه شده است؟ بگو به کجا می رویم؟ پدر نازنینم این روزها یاد شما برای دیگران غم و غصه است! چرا؟ پدرم این روزها دلم خون است! دلم شکسته است! حواست به من هست؟ پدرم می دانی اکنون که این سطور را می نویسم گریه امانم را بریده است؟ چرا؟ چرا نمی توانم بدون گریه بنویسم؟ مگر این عکس چه می گوید؟ پدرم به من امیدی هست؟ آخر تو خودت نامم را امید گذاشتی! پدرم ببخشید روز پدر جز فاتحه هدیه دیگری ندارم که به تو بدهم! اگر بودی هم چیزی نداشتم که بدهم مگر بوسه ای که داغ این بیست و هشت سال را از جانم بگیرد! پدر حرفها بسیار است و خیلی هایش خودمانی! قول می دهی یک روز خودمانی با هم حرف بزنیم؟! ببخشید اینگونه می گویم اما تو به من بدهکاری پدر! بیست و هشت سال است که بدهکاری عزیزم! پدرم این روزها اگر کمی به خدا فقط کمی ظواهر دین را رعایت کنیم کسی دیگر دوستمان ندارد حتی اگر همه وجودمان را برایش بگذاریم! پدر وفادار بودن این روزها خیلی سخت است! پدر سرت را درد آوردم! بابت پراکنده گویی هایم مرا ببخش! بخواب عزیزم بخواب که خواب تو هزاران بار از بیداری ما هوشیارانه تر است!
پ.ن1: برای شادی روح شهید احمدرضا باقرپور شیرازی فاتحه ای را قرائت کنید. پ.ن2: پست "به یاد پدر" امسال را تقدیم می کنم به همه فرزندان شهیدی که امروز پدرشان را از دست داده اند.